بچه‌م می‌خواد بزرگ شه!

شما مست نگشتید و از آن باده نخوردید ... چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

برای دوستی که روزی رویایش را برایم تعریف کرد
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸  

همه‌ی رویاهایی که از مرگ حرف می‌زنند یا صحنه‌ی عجیبی از احتضاری طولانی مشاهده می‌شود، یا ما باید خود به مرگ تن بدهیم و یا در مراسم تدفین خود شرکت کنیم، همه ناظر بر یک مرگ روانی هستند. وقتی ما خواب مرگ یک شخص را می‌بینیم منظور مرگ واقعی رابطه‌ی ما با آن شخص است. این رویاها به شکل‌های بسیار متنوعی ظاهر می‌شوند، مثلاً ممکن است ناگهان خود را در لباس عزا ببینیم.

ارنست آپلی، رویا و تعبیر رویا


کلمات کلیدی: رویا
 
مغازه‌های ایرانی کیچنر-واترلو
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

  1. روبروی دانشگاه، اون طرف یونیورسیتی اونیو یک محله‌ی ایرانی‌ها کشف کردم! یک محوطه مسقف بود شبیه بازار تجریش ولی خیلی کوچک‌تر، مردم همه فارسی حرف می‌زدند و یک سوپرمارکت یا ساندویچی هم دیدم که سردرش فارسی نوشته بود. کلی ذوق کردم از کشفم!
  2. از دانشگاه که اومدم بیرون با یکی از بچه‌ها داشتم می‌رفتم خرید، یک نونوایی بربری دیدم که نونواش افغانی بود و گفت نون دونه‌ای ١۵٠٠ تومنه.
  3. دیشب دیدم که پشت خونه‌مون یه جایی هست که روزنامه‌های ایرانی می‌فروشه، کیهان و همشهری. بعضی‌هاش خیلی جدیدند و بعضی مال ماه قبل هستند.

این‌ها به جز رویا‌هایی بودند که اصلاً در ایران جریان دارند. جدا از این حرفا تو شهر ما مغازه‌ی ایرانی فقط دو تا رستوران هستش ولی تو تورنتو فراوونه.


کلمات کلیدی: رویا
 
استاد جدید
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  

چهارشنبه با نیک قرار گذاشتم و رفتم صحبت کردم. مهربان بود ولی خیلی نفهمیدم چی می‌گه، یواش و خیلی «ولو» حرف می‌زنه. اولش گفت شک دارم دانشجوی جدید بگیرم چون باید یه جورایی تعیین کنم که کی رو چی کار می‌کنه. بعد به طرز درهم‌برهمی گفت که هر دانشجوش چه کارایی می‌کنه و حسابی گیجم کرد. بعد هم گفت یک سری چیزمیز می‌دم بخونی تا وارد باغ بشی و چند تا پیپر هم فرستاد برام، و خلاصه تلویحاً پذیرفت! فعالیتش کلاً روی فرآیندهای تصادفی ترکیبیاتی و خصوصاً گراف‌های تصادفی است. خلاصه که شبش بچه‌ها رو تیمی مهمون کردم به این مناسبت فرخنده!

ضرب‌المثل ایرانی داریم که می‌گوید «کار که عار نیست» ولی این خارجی‌ها بیشتر از ما به این موضوع معتقدند. مثلاً یک استاد دانشکده مکانیک هست که شوهرش دی‌جیه. حالا فکر کنید تو ایران چنین وضعی پیش می‌اومد، چه حرفا که پشت سر زنه نمی‌زدن.

یک وبلاگ علمی تأسیس کرده‌ام، این‌جاست. هدف تفکیک موضوعی بوده و سر نبردن حوصله‌ی شما با مباحث علمی!

یک ضرب‌المثل دیگر داریم «ز گهواره تا گور دانش بجوی» که مجدداً در این نقطه بیشتر رعایت می‌شود. سر دو کلاسی که من این ترم می‌روم، دو تا دیگر از استادان دانشکده می‌آیند و گوش می‌دهند به مباحث!


کلمات کلیدی: اخبار ،کلمات کلیدی: حکایت
 
این چهار روز
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

  1. پنج‌شنبه شب: در دانشگاه برنامه‌ای است به نام «شب ایران»، فیلسوفی به نام رامین جهانبگلو سخن‌رانی می‌کند درباره «مبارزه اجتماعی بدون خشونت». ظاهراً روی این جور مباحث کار زیاد کرده و کتاب‌هایی هم دارد درباره‌ی گاندی و غیره. حرف‌هایش جالبند و بسیار درست (گرچه جدید نیستند برایم) چند نفر سوالاتی می‌کنند و جواب‌هایی می‌دهد که قانع‌کننده‌اند، اگرچه به نظرم به درستی نمی‌تواند تفکیک کند که چه وقت خشونت لازم است (مثلاً برای دفاع از خود) و کجا نیست. برنامه‌ی بعد زدن پیانو است که زیباست و دوستش دارم، پذیرایی ضعیف و یکی دو تا شعر خوانده می‌شود و می‌رویم. با این که دو دقیقه زودتر از سکجول به ایستگاه می‌رسیم اتوبوس رفته‌است و نیم ساعت صبر می‌کنیم تا اتوبوس بعد برسد.
  2. جمعه صبح: با استادم برنامه دیدار هفتگی داریم. می‌گویم تعطیلات خوش گذشت؟ می‌گوید آن تعطیلاتی نبود که انتظارشو داشتم، مجبور شدم برگردم برزیل و برای همین بود که ملاقات هفته‌ی قبلمون کنسل شد. فکر می‌کنم اتفاق بدی افتاده ولی با خود می‌گویم شاید نخواهد حرفش را بزنم، می‌گویم ایشالا همه چیز درست می‌شود، می‌گوید واقعاً نخواهد شد، مادرزنم سرطان گرفته و الان ما فقط باید طوری برنامه بریزیم که از وقتی که برایش مانده لذت ببرد. بلد نیستم چه بگویم در این وقت، می‌گویم This is sad و بحث خاتمه می یابد. مریم فردایش کف دستم را دید و گفت خط های دستت عمیق نیست و این یعنی آدم کم احساسی هستی، حق دارد.
  3. جمعه صبح (2): استاد می گوید نمرات خیلی خوبی گرفته ای ترم اول، من و آلفرد و یوخن فکر می کنیم که خیلی خوب است که مستقیم وارد برنامه ی پی اچ دی بشوی و به احتمال 99 درصد دانشکده قبول می کند. می گویم برنامه ام معلوم نیست، احتمالاً نخواهم اینجا بمانم برای پی اچ دی، می گوید چرا؟ می گویم می خواهم بروم جایی که هوای بهتری دارد و دوستان بیشتری دارم (گرچه می دانم که موضوع چیز دیگری است) و می گوید اوکی ! می گویم به برنامه ریزی صحیح (که استاد رویش کار می کند) علاقمند نشده ام و می خواهم شاخه ام را عوض کنم. می گوید عیبی ندارد، ما کار تحقیقی جدی را شروع نکرده ایم و من از دستت ناراحت نمی شوم، اگر به گراف بیشتر علاقه داری برو با یک استاد دیگر. استاد خاصی مدنظرت هست؟ می گویم نیک ورمالد و برتراند. می گه باشه، باهاشون صحبت خواهم کرد. ولی تا عوض نکرده ای هفتگی سر بزن و اگه مشکلی بود حرف می زنیم. استاد مهربان و فهمیده ای است!
  4. جمعه شب: با بچه های ورودی امسال دانشکده می رویم سینما. بار اولی است که در جمعی هستم که هیچ کدام زبانم را بلد نیستند ولی ترسناک نیست. خیلی از حرفایی که با هم می زنند رو نمی فهمم. فیلمش حسابی تخیلی است (لینک فیلم) و داستان فیلم را نمی فهمم، هشتاد درصد دیالوگ هاشم نمی فهمم. ولی صحنه های هیجان انگیز و ژانگولری دارد. بعد از فیلم می رویم بار و تا نیمه شب هستیم. هیچ کدوم کانادایی نیستن، ولی دو تا آمریکایی هستن. یه گوشه ساکت می شینم و تا کسی ازم چیزی نپرسد حرفی نمی زنم، مثل 5 سال قبل و قبل ترش. کلاً چیزی رو هم از دست نمی دهم به نظرم، چون حرف هایی که می زنند هم خیلی جالب نیست برام. نسبت به اکیپ های ایرانی به نظرم اصلاً کول نیستند. آندره می گوید که یکی از ویژگی های خوبش اینست که در هر شرایطی می تواند بخوابد، حتی در ارتفاعات زیاد که اکسیژن کم است، و وقتی می روند کوه همه صبر می کنند آقا خوابش را بکند بعد حرکت کنند (بقیه خوابشان نمی برد). کریستیل می گوید یک دانشجوی نیک همین سه شنبه دفاع کرده و الان بهترین وقت است که یک دانشجوی جدید بگیرد. به هر حال راضیم کلاً، باید سوشالایز کردن را از جایی شروع کرد. این را می گیریم گام اول. پیاده برمی گردم خانه. می گویم یکی از خوبی های واترلو اینست که از هر جایی به هر جایی پیاده می شود رفت، بنسون می گوید از هر جایی به هر جایی در هر قاره ای پیاده می شود رفت، بستگی دارد چقدر وقت داشته باشی! امنیت هم که عالی است و نگرانی ای نیست از این بابت.
  5. روز شنبه: یکی از رفقای جدید که تورنتو است تولدش است و دعوت کرده. یک زوج از رفقا ماشین دارند و می برندمان. نهار عالی است، صاحب خانه شان پیرزن پرتغالی مهربانی است و برایمان لازانیای خوشمزه ای پخته، خودش هم خورشت مرغ پخته. بعد بازی می کنیم، پانتومیم، متارنه و یه بازی که اسمشو بلد نیستم، بعد می رویم در شهر قدم می زنیم. بعد مدت ها کمی ترافیک و شلوغی می بینم. سارا خوشحال است که سیاوش هفته بعد می آید. سرد است، می رویم کافه، برمی گردیم. برمی گردیم واترلو. حسابی خوش می گذرد و اصلاً با دیشب قابل مقایسه نیست.
  6. شنبه شب: مادرم چند بار زنگ زده و دستم بند بوده جواب نداده ام، من زنگ می زنم. می پرسد کجا بودی، تعریف می کنم برایش. می گوید خوب است ولی کمی هم استراحت بکن! می گویم باشه.
  7. یک شنبه: خانه می مانم، تمام روز. بچه های پیاده می روند تا دانشگاه و یک مسابقه بسکتبال تماشا می کنند، من به توصیه مادر گوش می کنم و می مانم در منزل، کمی تروتمیز می کنم، به نیک ای میل می زنم، ای میل هامو می خونم و جواب می دم و خلاصه maintenance انجام می دم.
  8. بند آخر، نتیجه گیری است: حسابی عادت کرده ام به این جا. قرار بود خیلی عادت ها داشته باشم (که مثلاً دلتنگ نشوم) که ندارم: قرار بود با کانادایی ها دوست بشم، ویتامین های گروه بی بخورم، و ورزش بکنم، که نمی کنم هیچ کدوم رو! سابسکریپشن سکایپ رو گرفتم که مرتب به رفقا زنگ بزنم، هر کسی خوابش رو می بینم فرداش بهش زنگ بزنم، هفته ای یک بار به تو زنگ بزنم، آخر هفته ها به یکی تو ایران زنگ بزنم، که نمی زنم، و حالم هم خوب است. صد البته یک دلیلش وفور ایرانی است در این جا (که حتی گاهی حس می کنم وقتم زیادی با آنان می گذرد) و اگر مثلاً در شهری در آمریکا بودم این طوری نبود.

کلمات کلیدی: اخبار
 
پست تستی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸  

http://amolife.com/image/images/stories/Nature/Flowers/flower_compositions%20(13).jpg


 
 
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸  

  1. بعضی شبا بی‌خوابی می‌زنه به سر آدم، و در این موارد آدم کارهای متفاوتی انجام می‌دهد؛ مثل امشب که رفتم تو گوگل دیدم که اگه اسمم رو به فارسی سرچ کنم چه چیزایی پیدا می‌کنم، که این رو پیدا کردم، که البته اگه دبیرستان علامه‌حلی نمی‌رفتید شاید براتون جالب نباشه.
  2. امروز اولین کتاب انگلیسی با رعایت کپی‌رایتم رو خریدم! اسم کتاب هست نظریه گراف (نوشته باندی و مورتی)، و حدود 20 دلار تخفیف خورده بود. در این ممکلت مفهوم تخفیف خیلی مفهوم واقعی ایه. مثل ایران مسخره بازی نیست. گاهی وقتا باید مثل گرگ کمین کنی و تا یه جنسی تخفیف خورد بری بخری اش. به خصوص تو هفته کریسمس تخفیف های خیلی اساسی معمولاً داده می شه.

کلمات کلیدی: اخبار ،کلمات کلیدی: بی‌خوابی ،کلمات کلیدی: من
 
گوشت لخم
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸  

دم صبحی دیدم که یکی از دوستان نه چندان نزدیکم (که حدس می‌زنم نماد یک ویژگی درونی من است) برایمان دو قطعه گوشت لخم بسته‌بندی شده‌ی تروتمیز آورده است و کلی خوش‌حال شده‌ام.


کلمات کلیدی: رویا
 
مروری کلی بر درس‌های این ترم
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸  

تصویر بالا لحظه تحویل سال نو را در شهر ریودوژانیرو در برزیل نشان می‌دهد!

دو روز از شروع کلاس‌ها می‌گذرد و تمام درس‌هایم را دیده‌ام این ترم. قرار است دو تا درس بگیرم و دو تا درس هم بروم سر کلاس‌هایش. کلاً به نظر می‌رسد بار درسی‌ام کم‌تر از ترم قبل باشد. اون دو تا درسی که رسماً نگرفتمشان، استادهایشان چینی هستند و کمی اب‌نرمال می‌باشند، سر کلاس به صورت پریودیک الکی لبخند می‌زنند و حالا من نمی‌دونم ناخودآگاه این کارو انجام می‌دن یا مثل بابا و عموی اوشین برای این که دانش‌جوها ازشون نترسن این کارو می‌کنن. ولی دو درس دیگر خوبند، استاد یکی‌شون هندی و دیگری اروپایی است. هر دو حدود ۵ سری تمرین دارند، برای یکی آخر ترم باید یک مقاله‌ی مروری تهیه کنم و ارائه دهم، و دیگری امتحان میان‌ترم و پایان‌ترم دارد. اطلاعات تکمیلی متعاقباً ارائه خواهند شد.


کلمات کلیدی: اخبار
 
پایان تعطیلات بین دو ترم - سال نو هم مبارک راستی!
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

http://img-fotki.yandex.ru/get/4003/yes06.7f/0_19c0d_1fc4b8bf_XL.jpg

  1. تعطیلات بین دو ترم هم به اتمام رسید و از دوشنبه ترم جدید شروع می‌شود، مثل ایران هم نیست که روزهای اول تق‌ولق باشد، و از همون جلسه اول استاد به طور جدی درس رو شروع می‌کنه و تمرین هم می‌ده؛ و حتی بهمون نمی‌گه که دفتر چندبرگ برداریم! راضی بودم کلاً از تعطیلات، به قدر کافی گشت‌وگذار کردم، تفریح کردم. وظایف خیلی زیادی برای خودم تعیین نکردم و تقریباً همه‌شو انجام دادم. حوصله‌م هم -برخلاف انتظار- سر نرفت.
  2. نوح گفته که بنویسید برای چی وبلاگ می‌نویسید. جوابم اینه که به سه دلیل عمده. گاهی مثل این پست فقط می‌خوام یه سری اخبار بنویسم که خواننده‌ها از اوضاع و احوالم مطلع شوند و شاید بعداً خودم مرورشون کنم (یه جور دفتر خاطرات آنلاین). گاهی می‌خواهم نظرم (و یا تحلیلم) رو راجع به یک پدیده شخصی یا اجتماعی بگم. گاهی وقتا هم پستم تلفیقی می‌شه از این دو. دلیل سوم هم اینه که یه چیزی هست که می‌خوام برای بقیه معرفی کنم. این که افراد برایم کامنت بگذارند بهم انگیزه می‌دهد ولی مطرح شدن در وبلاگستان چیزی نیست که برایم مهم باشد، امروز به امید می‌گفتم که هر وبلاگی پاپیولار بشود سریع فیلترش می‌کنند! یک چیز جالبی که وبلاگ برایم دارد این است که جهانی است و تو یک چیزی را می‌نویسی یک بار در یک گوشه، و هزار نفر در هزار نقطه جهان می‌توانند بخوانندش. حال اگر می‌خواستی این یک چیز را به تک‌تکشان بروی بگویی باید به هزار نقطه جهان سر می‌زدی و هزار بار آن را تعریف می‌کردی برایشان! من هم که می‌دونی، اصولاً حوصله‌ی زیاد حرف زدن را ندارم و ترجیح می‌دهم بنویسم. آها! یک چیز جالب دیگر هم این که موقع وبلاگ نوشتن آدم تمرین می‌کند مستقل حرف بزند (در واقع، مستقل فکر کند و حرف بزند) که خیلی خوب است.
  3. در این تعطیلات یقین حاصل کردم که این موضوعی که استادم رویش کار می‌کند، یعنی میکسد اینتجر لینیر پروگرمینگ به گروه خونی من نمی‌خورد و باید بروم یک موضوع دیگری پیدا بکنم.
  4. هوا بس ناجوانمردانه سرد است (فیلز لایک منفی ٢۴) و تو فوریه سردتر خواهدشد. کامیار می‌گوید برای این است که باد که از قطب می‌آد کوه نیست جلوش وایسه. بدانید قدر توچال و دربند و درکه را!
  5. دلیل زنده بودن امروز: دوربین دیجیتال خریدم قراره پست بشه برام!

کلمات کلیدی: اخبار ،کلمات کلیدی: من
 
خونی که در رگ ماست هدیه به ملت ماست
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸  

مطهری گفت که ما هر ساله مراسم عزاداری امام حسین را برگزار می‌کنیم نه برای این که گریه کنیم، بلکه برای این که واقعه‌ی کربلا را تجدید کنیم. سال‌های پیش این تجدید کردن به صورت نمادین بود، ولی امسال حقیقتاً این واقعه در ایران تجدید شد، در ابعادی  گسترده‌تر. فیلمی دیدم که در آن مردم مأموری را گرفته بودند و اکثراً با فریاد «ولش کن» همدیگر را از زدن او بازمی‌داشتند. آفرین گفتم و یاد حسین افتادم که به سپاهیان حر آب نوشانید با این که آنان آب را ازو دریغ کردند. چه نادانند آنان که خیال می‌کنند با مسلسل می‌توانند این ملت را که الگوی آنان حسین است ساکت کنند.


کلمات کلیدی: نگاه