بچه‌م می‌خواد بزرگ شه!

کسی خشکیده خون من رو دستاش ... که حتی یک نفس از من جدا نیست

پایان
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳٩٢  

این وبلاگ هفت‌ونیم‌ساله شد. باهاش کلی خاطره دارم و یه موقعی خیلی دوستش داشتم. فکر می‌کنم وقت خوبیه که درشو تخته کنم. از همه کسانی که تو این مدت خوندنش یا برام کامنت گذاشتن سپاسگزارم و می‌خوام ننوشتن منو ببخشن. برای پست پایانی یکی از مطالب خودم رو دوباره می‌نویسم، چون دوست دارم خونده بشه.

اعتراف می‌کنم که به طرزی اغراق‌آمیز از دروغ متنفرم، انگار که فوبیای دروغ دارم. احترام از دید من مهم‌ترین اصل در یک رابطه انسانی ارزش‌مند است، و مهم‌ترین رکن احترام، راستی است. انتهای بی‌احترامی به کسی، این است که به او دروغ بگویید. برای من، رابطه‌ای صادقانه ولی بدون محبت بسیار مطلوب‌تر است از رابطه‌ای محبت‌آمیز که دروغ در آن راه دارد. می‌گویند دروغ، دروغ می‌آورد: برای پنهان کردن اولین دروغ، دومین دروغ گفته می‌شود و این سلسله ادامه پیدا می‌کند و دروغ‌های زنجیروار، فرد را مستأصل می‌کند، و فضای رابطه را مه‌آلود می‌کند. اعتماد شیشه نازکی است، با تلنگری شکسته می‌شود؛ و چون شکست، سال‌ها طول می‌کشد تا دوباره مثل روز اول بشود، اگر بشود. دروغی که فاش می‌شود، بی‌اعتمادی را به همراه می‌آورد، و بی‌اعتمادی زهر یک رابطه است: عدم اطمینان، شک و تردیدی که همواره همراه انسان باشد، مدام فکر را به خود مشغول می‌کند و آرامش- این هدیه خدادادی که چنان به آن عادت کرده‌ایم که کم‌تر به خاطرش شکر می‌گوییم- را از آدمی می‌گیرد.

متأسفم، خیلی متأسفم، شدیداً متأسفم که دروغ چنان در ایران –کشوری که دوستش دارم- رایج شده که قبح آن بسیار کم‌رنگ شده. از کوچه و خیابان به رسانه‌، و از آن‌جا به درون خانه‌ها رخنه کرده. گاهی برای توجیه آن از الفاظی مثل «دروغ مصلحتی»، «نگفتن کامل حقیقت» و امثالهم استفاده می‌شود. برای من تعریف دروغ واضح است: نگفتن حقیقت به کسی که حق دارد آن را بداند، یا گفتن مطلبی به کسی که عمداً طوری باشد که چیزی خلاف حقیقت محض در ذهن آن کس پدید آید.

پروردگارم، ازت می‌خواهم مرا در موقعیتی قرار ندهی که راست گفتن از توانم خارج باشد، و اگر قرار دادی، یاری‌ام کن که راستی را به هوای نفسم ترجیح دهم.


کلمات کلیدی: وبلاگ ،کلمات کلیدی: اخبار ،کلمات کلیدی: وصیت ،کلمات کلیدی: نگاه
 
انتخابات ۹۲
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢  

بیش از رأی آوردن آقای روحانی ازین خوشحالم که

(۱) اصلاح‌طلبان توانستند سر یک نفر اجماع کنند و البته شورای نگهبان هم مؤثر بود ولی انصراف آقای عارف و حمایت علنی هاشمی و خاتمی از روحانی حرکت خوبی بود و نه تنها باعث همبستگی عده زیادی از قشر تحصیلکرده ایرانی (طبق مشاهدات محدود من) شد بلکه باعث پیروزی کاندیدای مورد نظر در انتخابات ریاست جمهوری شد آن هم در اوج شرایط سرخوردگی و

(۲) احساس کردم نتیجه این انتخابات نشون می‌ده هنوز نظر مردم توسط حاکمیت خونده می‌شه.

و ای کسانی که از رأی آوردن روحانی خوشحالید: حواستون باشه که فردا روز اگه انتظاراتتون برآورده نشد سرخورده و دلشکسته نشید. این موفقیت مثل یک بازی فوتبال می‌مونه که ده هیچ عقبیم بعد یه گل می‌زنیم. من دیگه حرفی ندارم لبخند


کلمات کلیدی: اخبار ،کلمات کلیدی: نگاه ،کلمات کلیدی: وصیت
 
سفرنامه پاکستان
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱  
ماه پیش برای دیدن اقوام مادری هفته‌ای به پاکستان رفتم. داستان این سفر را نوشته‌ام
و از لینک زیر قابل دسترسی است (۲۵ صفحه).
http://mehrabcompany.com/misc/Pakistan.pdf

هم‌چنین کلیه عکس‌های سفر از دو فایل زیر قابل دسترسی هستند (حجم هر فایل حدود
 ۱۳۰ مگابایت است):
http://mehrabcompany.com/misc/PakistanPhotos1.zip
http://mehrabcompany.com/misc/PakistanPhotos2.zip

کلمات کلیدی: اخبار
 
reunion
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱  

بالا: دربند، سوم مرداد هزاروسیصدوهشتادوهفت

پایین: ونک، هفدهم دی هزاروسیصدونودویک


 
ایران :-)
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱  

این روزها که در واترلو از سرما می‌لرزند و در ملبورن از گرما می‌پزند، هوای تهران بهاری بود زبان ... تهران هم بوستان‌هاش بد نیست انصافاً!


کلمات کلیدی: اخبار
 
مهارت‌های گفتگو
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱  

همیشه فکر می‌کردم که خیلی از مشکلاتی که تو روابط بین دو نفر پیش می‌آد از این ناشی می‌شه که اصول گفتگوی درست رو بلد نیستند. این مسئله رو، به طور خاص بین ایرانی‌ها زیاد دیدم. فکر می‌کنم یه سری حقایقی درباره گفتگو وجود داره که زیادم پیچیده نیست و آدمی که اونا رو بدونه یه سری مهارت‌هایی به دست می‌آره که در عین سادگی خیلی مهم و تأثیرگذارند.

یه مثال ساده: وقتی دوستتون سر قرار دیر می‌آد و شما ناراحت شدید، می‌تونید به چند صورت این موضوع رو مطرح کنید: «این چه وقت اومدنه؟ بهتر بود اصلاً نمی‌اومدی!» یا «تو همیشه دیر می‌کنی! یه بار شد سر وقت بیایی؟» یا «از تأخیرت ناراحت شدم! می‌شه در آینده سعی کنی سر وقت بیایی؟» حالا خودتون رو بذارید جای طرف مقابل، ببینید با این که اینا همه‌اش یه طورایی یه مفهوم رو می‌رسونه، چقدر احساسات متفاوتی در طرف ایجاد می‌شه.

خلاصه فکر می‌کنم این مهارت‌ها رو خیلی خوبه یاد بگیریم، و یادگیری‌شون زمان زیادی نمی‌بره (اگرچه نیاز به تکرار و تمرین داره تا برامون جا بیفته) و به نظرم می‌آد خیلی بهتر بود تو مدرسه به جای ریاضی و فیزیک و شیمی و غیره یه کمی هم از این چیزا یاد می‌گرفتیم؛ اگرچه خیلی‌هاشو خواه‌ناخواه وقتی بزرگ می‌شیم یاد می‌گیریم، و البته خیلی‌هاشو هم خیلی دیر یاد می‌گیریم یا اصلاً یاد نمی‌گیریم!

حالا بهانه نوشتن همه اینا این بود که یه کتاب سازمان بهزیستی منتشر کرده به اسم «مهارت گفتگو برای همسران» که به نظرم خیلی کتاب خوبیه در این مورد و خیلی زبان ساده و روانی داره و اگه یه مقدار مثال‌هاش کلی‌تر بشه می‌شه قشنگ به عنوان کتاب درسی تو مدارس تدریس‌اش کرد. البته تأکیدش بیشتر روی روابط خیلی نزدیک هستش ولی خیلی از اصولی که می‌گه قابل تعمیم هست به روابط عمومی‌تر. برای دنلود روی عکس کتاب کلیک کنید.

پ.ن. با تشکر از علی‌رضا شیری برای معرفی کتاب.


کلمات کلیدی: نگاه ،کلمات کلیدی: معرفی‌چیزمیز ،کلمات کلیدی: وصیت
 
دروغ
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱  

اعتراف می‌کنم که به طرزی اغراق‌آمیز از دروغ متنفرم، انگار که فوبیای دروغ دارم. احترام از دید من مهم‌ترین اصل در یک رابطه انسانی ارزش‌مند است، و مهم‌ترین رکن احترام، راستی است. انتهای بی‌احترامی به کسی، این است که به او دروغ بگویید. برای من، رابطه‌ای صادقانه ولی بدون محبت بسیار مطلوب‌تر است از رابطه‌ای محبت‌آمیز که دروغ در آن راه دارد. می‌گویند دروغ، دروغ می‌آورد: برای پنهان کردن اولین دروغ، دومین دروغ گفته می‌شود و این سلسله ادامه پیدا می‌کند و دروغ‌های زنجیروار، فرد را مستأصل می‌کند، و فضای رابطه را مه‌آلود می‌کند. اعتماد شیشه نازکی است، با تلنگری شکسته می‌شود؛ و چون شکست، سال‌ها طول می‌کشد تا دوباره مثل روز اول بشود، اگر بشود. دروغی که فاش می‌شود، بی‌اعتمادی را به همراه می‌آورد، و بی‌اعتمادی زهر یک رابطه است: عدم اطمینان، شک و تردیدی که همواره همراه انسان باشد، مدام فکر را به خود مشغول می‌کند و آرامش- این هدیه خدادادی که چنان به آن عادت کرده‌ایم که کم‌تر به خاطرش شکر می‌گوییم- را از آدمی می‌گیرد.

متأسفم، خیلی متأسفم، شدیداً متأسفم که دروغ چنان در ایران –کشوری که دوستش دارم- رایج شده که قبح آن بسیار کم‌رنگ شده. از کوچه و خیابان به رسانه‌، و از آن‌جا به درون خانه‌ها رخنه کرده. گاهی برای توجیه آن از الفاظی مثل «دروغ مصلحتی»، «نگفتن کامل حقیقت» و امثالهم استفاده می‌شود. برای من تعریف دروغ واضح است: نگفتن حقیقت به کسی که حق دارد آن را بداند، یا گفتن مطلبی به کسی که عمداً طوری باشد که چیزی خلاف حقیقت محض در ذهن آن کس پدید آید.

پروردگارم، ازت می‌خواهم مرا در موقعیتی قرار ندهی که راست گفتن از توانم خارج باشد، و اگر قرار دادی، یاری‌ام کن که راستی را به هوای نفسم ترجیح دهم.


کلمات کلیدی: نگاه ،کلمات کلیدی: غرولند ،کلمات کلیدی: بی‌خوابی ،کلمات کلیدی: دعا
 
وضعیت روح پس از مرگ
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۱  

این متن ترجمهٔ نه چندان خوبی است که من انجام داده‌ام از قسمتی از کتاب «سه حکیم مسلمان» نوشتهٔ سید حسین نصر (بخش مربوط به شهاب‌الدین سهروردی) که به نظرم خیلی جالب اومد.

«وضعیت روح آدمی پس از مرگ و این که آیا رنج می‌کشد و یا در آرامش است، به دو امر بستگی دارد، اول میزان خلوص و پاکی آن است، و دوم میزان رشد و کمال آن است به این معنا که تا چه اندازه توانایی‌هایی بالقوه‌اش را از طریق دانش بالفعل کرده است. روحی که خالص و کامل است،یا دست‌کم یکی از این دوحسن را دارد، چندان از جدا شدن از دنیایی –که امر مورد علاقه غالب انسان‌ها در این زندگی است- رنج نمی‌کشد. تنها روحی که ناخالص و ناکامل است، و یا فراموشکار است، از جدا شدن از دنیا شدیداً در رنج است. در نتیجه سهروردی پیشنهاد می‌کند که آدمی باید از لحظات گرانقدری که در این زندگی در اختیارش است برای خالص کردن روحش و همانندسازی خود با فرشته‌ متناظر با او در آسمان‌ها تلاش کند.»


کلمات کلیدی: کپی‌پیست ،کلمات کلیدی: نگاه
 
سه هفته خارج از واترلو
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱  

برای شرکت در دو کنفرانس و یک مدرسهٔ تابستانی سه هفته خارج از واترلو بودم و تو این پست می‌خوام خلاصه‌ای از اتفاقات این سه هفته رو بنویسم.

SIAM Conference on Discrete Mathematics شاید بزرگ‌ترین کنفرانس در نوع خودش در رشتهٔ ریاضیات گسسته باشد که امسال در Halifax کانادا برگزار شد. چهار روز طول کشید و هر روز دو سخنرانی همگانی و هم‌چنین دو session با تعداد زیادی (بین ۸ تا ۱۰) parallel session داشت. من در روز دوم سخنرانی داشتم و دربارهٔ مسئله‌ای که سال گذشته حل کردم صحبت کردم. سخنرانی‌های همگانی به جز یکی، یا به کار من مربوط نبودند یا سرشون خواب بودم! آخه یکی‌شون ساعت ۸:۱۵ صبح بود و اون یکی ساعت ۲ یعنی بلافاصله بعد از نهار. اون یه دونه که خیلی باهاش حال کردم مال Dan Spielman بود (عکس پایین) که خیلی پرانرژی و هیجان‌انگیز بود و تصمیم گرفتم به یکی دو تا دیگه از سخنرانی‌هایش که در youtube وجود دارند گوش بدم.

دو تا از سخنران‌ها Ron Graham و Jack Edmonds بودند که نزدیک ۸۰ سال سن دارند و خیلی برام جالب بود که با این سن و سال هنوز انقدر شور دارند دربارهٔ ریاضی و می‌آن در کنفرانس‌ها شرکت می‌کنند. من با Ron Graham چند کلمه‌ای صحبت کردم و ایشون رو آدمی گرم و اهل صحبت یافتم. در این کنفرانس با کمال تعجب فقط یه نفر دیگه از دانشکده‌مون رو دیدم و بیشتر با دوستانم از دانشگاه Ryerson بودم و با یه آدم جدید هم آشنا شدم به اسم میلان که از صربستان است و در Bell Labs کار می‌کند و پسر خون‌گرم و اهل معاشرتی بود و با هم کنار آب عکس گرفتیم.

 

شهر Halifax شهر نسبتاً کوچک (البته بزرگ‌تر از واترلو!) ولی زنده‌ای است و دم اقیانوس اطلس است و غذاهای دریایی خیلی رواج دارد و یکی از نمادهای شهر خرچنگ است. برخی ساختمان‌های شهر قدمت ۲۵۰ ساله دارند که در کانادا قدیمی به حساب می‌آیند. در این شهر چشم‌بادامی و هندی خیلی کم‌تر از بقیهٔ شهرهای کانادا دیده می‌شود و به نظر می‌رسد اکثر ساکنین کانادایی هستند. ساختمان بلند کم دارد و معماری‌ها سنتی است. هم‌چنین شهر کلیسا و قبرستان زیاد دارد که نشانهٔ مذهبی بودن مردمش است. کلاً از شهر و خلوتی‌اش و طبیعت‌اش راضی بودم و به نظرم جای خوبیه واسه زندگی. اینم عکسی از من و اقیانوس.

یک کنفرانس که دقیقاً بعد از آن در همین شهر برگزار شد اسمش بود Workshop on Algorithms and Models for the Web Graph و یک روز و نیم طول کشید. من در این کنفرانس هم دربارهٔ یک کار الگوریتمی که با سروش حسینی انجام داده‌ام صحبت کردم، و افتخار این را داشتم که chair سخنرانی‌ام Colin Cooper باشد. تم اصلی این کنفرانس مدل‌های ریاضی مختلفی بود که برای مدلسازی شبکه‌های بزرگ و نامنظم مثل اینترنت مطرح شده‌اند ولی برخی سخنرانی‌ها هم دربارهٔ مسائل الگوریتمی و ساختاری بود که در شبکه‌های این چنینی وجود دارند. اینم عکسی از یک پارک زیبا در Halifax به اسم public gardens.

مدرسهٔ تابستانی اسمش Probabilistic Combinatorics بود که در شهر Montreal کانادا برگزار شد. این طوری بود که ۱۱ نفر از آدم‌های برجسته در شاخه‌های مختلف ترکیبیات (و فرایندهای تصادفی) را آورده بودند و هر کدام بین ۳ تا ۸ ساعت کلاس داشتند در مورد موضوع خاصی صحبت کردند. برخی درس‌ها در مورد ترکیبیات و نظریهٔ گراف بود، یکی از درس‌ها الگوریتمی بود، و تعداد قابل توجهی از درس‌ها هم مربوط به فرایند‌های تصادفی مخصوصاً Markov Chains و Random Walks بود و این آخریا خیلی برای من جالب و مفید بود. کلاس‌ها در ۱۰ روز (طی دو هفته) برگزار شد و در ۷ روز اول از ۹ تا ۴:۳۰ کلاس داشتیم که حسابی خسته‌مان می‌کرد بود و در ۳ روز آخر از ۹ تا ۱ کلاس داشتیم. کلاس‌ها در دانشگاه مونترآل برگزار شد و من در خوابگاه همین دانشگاه مستقر بودم که اگرچه خیلی با کیفیت نبود، خوبی‌اش این بود که تا محل کلاس‌ها ۱۰ دقیقه فاصله داشت.

یکی از بهترین کلاس‌ها، کلاس random walks بود که Peter Winkler (عکس پایین) درس داد که بسیار معلم خوبی است و خیلی در انتقال مفاهیم مهارت دارد. زمان زیادی را به حرف زدن می‌گذراند و کمتر از فرمول‌های ریاضی استفاده می‌کند. هم‌چنین خیلی یواش و از پایه شروع می‌کند و در یک جلسه با مطالب زیاد دانشجویان را بمباران نمی‌کند و به تدریج سرعت را زیاد می‌کند. یکی از دوستان دورهٔ لیسانسم را در این کلاس‌ها دیدم و معلوم شد دانشجوی Winkler است و خیلی برایم جالب بود.

یکی دیگر از درس‌ها که برایم جالب بود درس discrepancy بود که مدرس‌اش Nikhil Bansal (عکس پایین) بود و به ویژه دربارهٔ الگوریتم‌های مربوطه صحبت کرد. من هفتهٔ پیش توی کنفرانس قبلی فهمیدم که اینا خیلی به یه مسئله‌ای که من مدتیه روش کار می‌کنم مربوطند و به علاوه کلاً این مسائل خیلی زیبا هستند و به شاخه‌های مختلفی ارتباط پیدا می‌کنند. با خود Nikhil هم رفیق شدم و و سر صبحانه‌ها چند مرتبه با هم حرف زدیم و خیلی براش جالب بود که من مقاله‌اش رو دیده‌ام.

اون‌جا هم آدم‌های مختلفی رو ملاقات کردم که از کشورهایی مثل فرانسه، برزیل، امریکا، هنگ‌کنگ، مجارستان و هند برای شرکت در این مدرسه آمده بودند و با یک پسر هنگ‌کنگی به اسم تونی حسابی رفیق شدم که در Caltech درس می‌خواند و بعد از کنفرانس برای دیدن دوستانش به واترلو آمد و این‌جا هم با هم رفتیم پارک و فریزبی بازی کردیم.

دیگه این که در مدتی که من برای این دوره در مونترآل بودم، فستیوال جاز سالیانهٔ مونترآل هم برگزار شد و من دو شبش رو رفتم و چند تا اجرا دیدم و در یکی از اجراها، نوازنده‌ای که به نظرم از اروپای شرقی بود، سازی می‌زد که خیلی شبیه سنتور بود. جالب‌ترین بخش سفر هم هواپیمایی بود که باهاش از مونترآل به واترلو برگشتم که خیلی کوچک بود و تنها گنجایش ۱۸ مسافر رو داشت.


کلمات کلیدی: اخبار ،کلمات کلیدی: حکایت
 
چرا رفتم و چرا برنمی‌گردم؟ - ۳
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱  

یکی از دوستان گرامی در بخش نظرات مطلب قبلی، انتقادات خوبی وارد کرده بود به حرفام. تو این پست قصد دارم پاسخ برخی نکات ایشون رو بدم.

  1. عباس جان، سلام. در مورد نوشته‌ات چند نکته به ذهنم می‌رسد. همان‌طور که یک نفر دیگر هم اشاره کرده مقایسهٔ تهران و واترلو که اولی حدود 10 میلیون و دومی حدود 100 هزار نفر جمعیت دارد منطقی نیست؛ اگر به یکی از شهرهای کوچک‌تر ایران مثل زنجان یا کاشان بروی زندگی آرام‌تری خواهی داشت. فکر می‌کنم در مورد میزان بوق زدن و فحش دادن در تهران هم کمی اغراق کرده‌ای. البته تحمل این مشکلات به خود انسان نیز بستگی دارد و اگر با هر بوقی انسان دل‌ش هوای واترلو را بکند قطعاً بیش‌تر عذاب می‌کشد!
  2. من فکر نمی‌کنم اغراق کرده باشم. کافیه که به کامنت‌هایی که ذیل این مطلبم نوشته شده نگاه کنید تا ببینید کسی که منافعش با منافع من کوچک‌ترین اصطکاکی ندارد چقدر راحت به من توهین می‌کند به دلیل این که نظرم با اون یکی نیست ... چه رسد به روزی که منافعمان هم با یک‌دیگر متضاد بشوند. (توضیح: خواننده‌ای ذیل آن پست یک نظر خصوصی برای من ارسال کرده بود با این محتوا «راستی یه وخت هوس نکنی بیای ایران، می‌دونی که ایران به چندشایی مثه تو احتیاج نداره.»)
  3. در مورد مقایسهٔ اخلاقی هم شاید مقایسه‌ات از جهاتی ناقص باشد. اخیراً مهمان یکی از دوستانم بودم که در خارج علاوه بر فضای دانش‌گاهی با فضای کاری هم تماس داشته. می‌گفت بچه‌هایی که فکر می‌کنند روابط در خارج خیلی اخلاقی‌تر از داخل است محیط کاری آن‌جا را لمس نکرده‌اند. 
  4. ممنونم که تجربهٔ دوستتون رو نقل کردید. برام جالبه بدونم دوستتون در کدام کشور بوده. من تابحال چنین تجربه‌ای (که نقل کردم) رو داشته‌ام و شاید روزی که وارد محیط کار شدم نظرم عوض بشود. به‌هرحال بعید می‌دانم در محیط کار صدوهشتاد درجه برعکس باشد. به هر ترتیب من احتمالاً محیط کارم هم در دانشگاه خواهد بود و همین الان دارم محیط رو لمس می‌کنم.
  5. یکی از دوستانم که در آمریکا درس می‌خواند تعریف می‌کرد که در دوران دانش‌جویی یک هفته به شدت مریض شده بود و هم‌اتاقی‌اش هیچ توجهی به این‌که او در بدترین وضعیت توان بلند شدن از روی تخت‌ش را ندارد نمی‌کرد. من فکر می‌کنم گرمی عواطف انسانی را نیز نباید نادیده گرفت.
  6. بله این هم نکتهٔ مهمی هست که خوب شد ذکر کردید. این از بدی‌های برخی آدم‌های غربی است (البته آدم به آدم و این که طرف کجا بزرگ شده باشد خیلی فرق دارد، و برخی آدم‌های غربی خیلی هم به هم کمک می‌کنند). ولی باید دقت کنیم از آن طرف بام نیفتیم. خیلی «به فکر دیگران» بودن‌ها در ایران راحت منتج به فضولی و دخالت‌های بی‌جا در زندگی آشنایان می‌شود.
  7. به عقیدهٔ من آرامش بیش از آن‌که تابعی از شرایط بیرونی باشد تابعی از نگاه ماست. اگر انسان وظیفهٔ خود را کمک به کشورش بداند و تلاش در این راستا (صرف نظر از موفقیت ظاهری) برایش ارزش باشد، تحمل سختی‌ها برایش بسیار ساده‌تر است. 
  8. احتمال می‌دهم حرف شما درست باشد و من چون قسمت «فرض» رو برآورده نکردم نمی‌تونم نظر بدم که «حکم» درست است یا خیر. چون من «وظیفهٔ اصلی» خودم رو کمک به کشور ایران نمی‌دونم. برای توضیح بیشتر پاسخ پرسش پایینی را بخوانید.
  9. ولی حرف اصلی‌ام در مورد همان مقدمه است که بدیهی گرفته‌ای: «مسئولیت اصلی هر انسان در قبال خودش است.» آیا منظور این است که انسان باید در زندگی، در درجهٔ اول به فکر لذت‌های خودش باشد؟ برداشت من این است که هر چند واژهٔ «مسئولیت» ظاهری مقدس و اخلاقی به این عبارت می‌دهد ولی معنایش تقریباً همان ایندیویجوالیسم غربی (فردگرایی) است. البته قسمت‌هایی که از اخلاق گفته‌ای ظاهراً کمی از این برداشت فاصله می‌گیرد ولی با نگاهی صرفاً ابزاری به اخلاق، آن هم در راستای لذت شخصی قرار می‌گیرد. سؤال: اگر تو نسبت به کسانی که وظیفه خود را به‌خوبی انجام نمی‌دهند حس بدی داری، نظرت در مورد کسانی که اصلاً برای خود وظیفه‌ای در قبال مردم جامعهٔ خود قائل نیستند و یا این‌که وظیفهٔ خود را فراموش می‌کنند و به جایی می‌روند که به آن‌ها بیش‌تر خوش بگذرد چیست؟
  10. من فکر می‌کنم باید بیشتر دربارهٔ حرفم توضیح بدم چون اشتباه برداشت شده است. من آمده‌ام به این دنیا و چند سالی هستم و از دنیا می‌روم. وقتی رفتم فقط یک روح از من باقی می‌ماند منتها این روحی که متولد شده باید با روحی که از دنیا می‌رود فرق داشته باشد. باید بزرگ شده باشد، رشد کرده باشد. رشد روح همان نزدیک شدنش به خداوند است. بنابراین وظیفهٔ اصلی من در این دنیا پرورش دادن روحم است و این که روح از چه طریق به خداوند نزدیک می‌شود در حقیقت همان چیزی است که دین قرار است به ما بگوید. در این باره چند نکته می‌توان اضافه کرد. نخست این که هر لذت بردنی باعث رشد روح نمی‌شود کما این که در دین حضرت محمد(ص) برخی لذت‌ها نهی شده‌اند. دوم این که آدمی باید «بستر مناسبی» برای پرورش روح فراهم کند و این خود بحث گسترده‌ای هستش و یکی از موارد مهمی که به این کمک می‌کند مسئلهٔ «تقوا» هستش و هم‌چنین به نظر من محیطی که آدم در آن زندگی می‌کند خیلی مهم است (که در حقیقت موضوع اصلی دو پست قبلی همین مسئله بود). سوم این که، از چیزهایی که روح را بزرگ می‌کند «اعمال صالح» هستش که دوباره در دین بسیار به آن پرداخته شده که این‌ها چه‌ها هستند. مثلاً نیکی کردن به پدر و مادر خیلی مهم است و نماز خواندن و توجه داشتن همیشگی به خداوند و یک مورد بسیار مهم این است که آدمی از آن چه دارد به دیگران ببخشد (انفاق). این که خیر رساندن به دیگران باید چگونه باشد، در این باره خیلی نظریهٔ دقیقی در ذهن ندارم. فکر می‌کنم ابتدا آدم باید سعی کند به نزدیکان خود خیر برساند و سپس دوستان و آشنایان و سایر کسانی که نیازمند هستند و همین‌طور که این دایره بزرگ‌تر می‌شود و شامل آدم‌های بیشتری می‌شود میزان وظیفهٔ انسان به خیررسانی به آن‌ها کم‌تر می‌شود. در این مورد که آدم در قبال کشوری که در آن به دنیا آمده و در آن بزرگ شده تا چه حد وظیفه دارد فکر می‌کنم چندان با شما هم‌فکر نیستم؛ یعنی شما احتمالاً معتقدید آدم وظیفهٔ بسیار مهمی در قبال این کشور دارد ولی من این را در قبال وظیفه‌ای که آدم در قبال روح خودش دارد و باید آن را از پلیدی‌ها حفظ کند خیلی کوچک‌تر می‌دانم. خوشحال می‌شوم نظر شما (و بقیهٔ خوانندگان وبلاگ) را در این رابطه بدانم یعنی این که معتقدید آدمی چقدر در قبال کشوری که در آن به دنیا آمده مسئول است و این که آیا این مسئولیت ذاتی است یا به خاطر وابستگی عاطفی شخص به این مرزوبوم و مردمش است یا سؤال دیگر این که وظیفه فقط در قبال خانواده‌اش است یا در قبال کشورش یا در قبال همهٔ مسلمانان یا در قبال همهٔ انسان‌ها یا در قبال همهٔ موجودات عالم وظیفه وجود دارد؟ و این که چه شواهدی از دین می‌شه در این رابطه آورد؟ البته من معتقدم که من بدهی‌ای به کشور ایران دارم از این جهت که مدت طولانی در این کشور تغذیهٔ جسمی و روحی شدم و هم‌چنین تحصیل رایگان کردم و معتقدم که روزی کاری خواهم کرد و این وام را ادا خواهم کرد (اگرچه الآن نمی‌دونم چه کاری ولی مطمئنم لازم نیست برای ادای دین همهٔ عمر در ایران زندگی کنم ... شاید مثلاً چند سال تدریس کنم) و این وام فرق دارد با مسئولیت ذاتی که مثلاً من در قبال پدر و مادر خود دارم (و این مستقل از کارهای خوبی است که آن‌ها برایم انجام داده‌اند، و هرگز نمی‌توانم بگویم این مسئولیت را کامل انجام دادم و دیگر تمام شد.)
  11. گفته‌ای فکر می‌کنی خودت و فرزندانت نسبت به مشکلات اخلاقی ایران آسیب‌پذیرتر هستید تا نسبت به مشکلات اخلاقی غرب. آیا در این بیست سالی که ایران بوده‌ای اهل فحش و دروغ و ... شده‌ای؟ ایا پدرت در تربیت تو ناموفق بوده؟! 
  12. من اهل فحش نشده‌ام ولی اهل دروغ شده‌ام. از وقتی اومدم این‌جا خیلی کم‌تر دروغ می‌گم و به علاوه تغییر عمده‌ای که (از وقتی آمدم این‌جا) در خودم احساس می‌کنم این است که خیلی بیشتر به آدم‌ها احترام می‌گذارم و بهشون اعتماد دارم. فکر نمی‌کنم این چیز کم‌اهمیتی باشه. پدر من در تربیت من موفق بوده ولی از طرفی آدم‌هایی را از نزدیک می‌شناسم که در خانواده‌های خیلی مشابه ما بزرگ شده‌اند و صدوهشتاد درجه با من فرق دارند یعنی بسیار مادی‌گرا هستند. من فکر می‌کنم یک دلیلش این بوده که در جامعهٔ ایرانی اسلام به طریق درستی به مردم معرفی نمی‌شود و متأسفانه کارهای ناپسندی (گاهاً در سطوح کلان) انجام می‌شود که به اسم اسلام تمام می‌شود و باعث می‌شود مردم و به خصوص جوان‌ها از اسلام زده بشوند. الآن خیلی از هم‌سن‌وسال‌های من این‌طوری هستند. بنابراین این که من این‌طوری از آب درآمده‌ام لزوماً به معنای این نیست که ایران محیط مناسبی برای پرورش بچه‌های من است. به علاوه به نظر من محیط ایران نسبت به ۱۵ سال پیش خیلی فرق کرده و خیلی بدتر شده است. بنابراین با روندی که در حال پیشروی است، ۱۰ سال دیگه که من بچه‌هامو دارم بزرگ می‌کنم ممکنه خیلی از اینی که هست بدتر شده باشد.
  13. واقعاً فکر می‌کنی اگر دور از حمایت معنوی جامعه مذهبی در ایران باشی فرزندانت در محیط غربی معنوی تربیت خواهند شد؟ 
  14. من سعی خودمو می‌کنم که اونا رو در یه محیط سالم‌تر قرار بدم ولی نمی‌تونم تضمین کنم که آدم‌های معنوی‌ای بشوند (همان‌طور که اگر در ایران بزرگ‌شون کنم با چیزی که تحت عنوان مذهب به خورد بچه‌های مردم داده می‌شه نمی‌تونم اینو تضمین کنم) کما این که مثال‌هایی دیدم از بچه‌هایی که این‌جا بزرگ شده‌اند و روحیات معنوی دارند. چند وقته به کشورهایی که فرهنگی نزدیک به فرهنگ کشور ایران رو دارند ولی اوضاع به بدی ایران نیست هم فکر می‌کنم مثل برخی کشورهای شمال آفریقا و شاید واقعاً برم اون‌جا زندگی کنم.
  15. من فکر می‌کنم اگر انسان باورهای دینی‌اش را محکم کند می‌تواند خود را تا حد خوبی در مقابل بی‌اخلاقی‌ها و بی‌ادبی‌ها حفظ کند ولی اثرات فرهنگی فکری غرب از همین فاصلهٔ دور نیز جدی است؛ از مادی‌گرایی یا حداکثر نگاه سکولار و شخصی به دین و مسائل معنوی تا فرهنگ در پوشش و فرهنگ خانواده و غیره.
  16. از خدا می‌خوام به همه‌مون کمک کنه تا از ناپاکی‌ها و نگاه‌های غلط خودمون و بچه‌هامون رو حفظ کنیم.
  17. در مورد آرامش هم یکی از هم‌کارانم می‌گفت بچه‌هایی که خارج هستند برای این‌که بدانند در خارج چه‌قدر آرامش خواهند داشت باید وضعیت ایرانی‌هایی که به سال‌های پیری خود نزدیک می‌شوند را هم مطالعه کنند. به نظر تو اگر یک انسان در زمانی که برجستگی و توانایی دارد جامعه، فامیل، پدر و مادر و... را از وجود خودش محروم کرد آیا آن روزی که توانش رو به افول رفته می‌تواند از آن‌ها انتظار حمایت معنوی و عاطفی داشته باشد؟
  18. این هم نکتهٔ بسیار مهمی است که شما به آن اشاره می‌کنید. و من در این باره با شما هم‌عقیده هستم که آدمی وقتی مهاجرت می‌کند از بسیاری حمایت‌های معنوی و عاطفی محروم می‌شود و این از تبعات منفی (و شاید غیر قابل پیش‌گیری) مهاجرت است. امیدوارم که تا آن موقع شبکه‌ای از خانواده و دوستان تشکیل داده باشم که بتوانیم به همدیگر کمک کنیم.

کلمات کلیدی: نگاه ،کلمات کلیدی: من