﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بچه‌م می‌خواد بزرگ شه!</title>
    <description>به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنین عزیزنگینی به دست اهرمنی</description>
    <link>http://hilbert.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>عباس</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 18:45:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>چرا رفتم و چرا برنمی‌گردم؟ - ۲</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دومین چیزی که منو تو ایران ناراحت می&amp;zwnj;کرد وضعیت اخلاقی جامعه بود. من از این که دروغ گفتن برای ایرانیا تو زندگی روزمره یه امر طبیعیه ناراحت بودم. از این که انقدر راحت دربارهٔ دیگران قضاوت می&amp;zwnj;شه و پشت سرشون حرف زده می&amp;zwnj;شه عصبانی می&amp;zwnj;شدم. از این که فحش خواهر و مادر تو خیابونای تهران مثل نقل و نباته بیزار بودم. یه روحیهٔ تهاجمی در عدهٔ وسیعی از آدما دیده می&amp;zwnj;شه ... یه موتوری داخل پیاده&amp;zwnj;رو می&amp;zwnj;ره و و وقتی بهش اعتراض می&amp;zwnj;کنی می&amp;zwnj;گه &amp;laquo;مگه جای تو رو تنگ کردم؟&amp;raquo; تو کتاب&amp;zwnj;فروشی مشتری از فروشنده می&amp;zwnj;پرسه &amp;laquo;این کتاب دست دومش رو هم دارین؟&amp;raquo; و جواب می&amp;zwnj;شنوه &amp;laquo;خانوم این چاپ دهمشه انتظار دارین دست دومشو داشته باشم؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی دیگه از چیزهایی که آزارم می&amp;zwnj;ده این که غالب کسایی که کار مردم دستشونه اصلاً حس وظیفه&amp;zwnj;شناسی ندارن، براشون مهم نیست که وظیفه&amp;zwnj;شون رو درست انجام بدن به خصوص تو کارای اداری. مشکل عمیق&amp;zwnj;تر به نظر من اینه که تو ایران یه انسان غریبه به چشم من نوعی اون ارزشی رو که باید داشته باشه نداره; اون احترامی رو که شایستهٔ یه انسانه براش قائل نیستم مگر این که با من فامیل باشه یا یه پولی بذاره کف دستم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برخی&amp;zwnj;ها مشکلات اخلاقی که در جامعهٔ ایران وجود داره رو ناشی از مشکلات اقتصادی مردم می&amp;zwnj;دونن، و می&amp;zwnj;گن مردمی که به نون شب&amp;zwnj;شون محتاجن و از صبح تا شب باید جون بکنن تا یه لقمه نون دربیارن، خب طبیعیه که اعصاب نداشته باشن، که برای راه افتادن کارشون راحت دروغ بگن. من ولی در این&amp;zwnj;جا کاری به ریشه&amp;zwnj;یابی این مسئله ندارم. من فکر می&amp;zwnj;کنم اون&amp;zwnj;قدر آدم قوی&amp;zwnj;ای نیستم که مثل لقمان از بی&amp;zwnj;ادبان ادب بیاموزم. فکر می&amp;zwnj;کنم موندم تو ایران باعث می&amp;zwnj;شه منم تا حدی هم&amp;zwnj;رنگ جامعه بشم و از نظر اخلاقی افت کنم. به خصوص نسبت به وضعیت بچه&amp;zwnj;های خودم نگرانم، و مسئولیت خودم می&amp;zwnj;دونم که اونا رو تو محیطی که به نظرم آدما رو از نظر اخلاقی فاسد می&amp;zwnj;کنه بزرگ نکنم. من البته تو شهرستان&amp;zwnj;ها زندگی نکردم و ممکنه اون&amp;zwnj;جا شرایط به بدی تهران نباشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مشکلات اخلاقی در جایی که من زندگی می&amp;zwnj;کنم (واترلو) هم حتماً هست البته جنسش متفاوته. مثلاً این&amp;zwnj;جا مصرف&amp;zwnj;گرایی خیلی ترویج می&amp;zwnj;شه و بهترین نمونه&amp;zwnj;اش مدل&amp;zwnj;های بسیار متنوع لباسه که روزبه&amp;zwnj;روز هم بیشتر می&amp;zwnj;شه و آدم&amp;zwnj;ها هم می&amp;zwnj;خرن. مشکل دیگه&amp;zwnj;ای که به نظر من این&amp;zwnj;جا وجود داره اینه که نقش دین یا به طور کلی&amp;zwnj;تر معنویت در زندگی عموم آدما خیلی کم&amp;zwnj;رنگه. اصولاً پول و کار و مسائل مادی خیلی اهمیتش در زندگی مردم بیشتر از اونه که باید باشه. ولی من احساس می&amp;zwnj;کنم در مقابل این مسائل بهتر می&amp;zwnj;تونم مقاومت کنم و هم&amp;zwnj;رنگ جامعه نشم. فکر می&amp;zwnj;کنم اگه حواسم جمع باشه می&amp;zwnj;تونم از چیزهایی که درست نمی&amp;zwnj;دونم دوری کنم و ارزش&amp;zwnj;های اخلاقی خودمو حفظ کنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/303</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/9433872/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-9433872</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 18:45:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چرا رفتم و چرا برنمی‌گردم؟ - ۱</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفتهٔ پیش در دانشگاه شریف، میزگردی دانشجویی برگزار شد با عنوان &amp;laquo;موافقین و مخالفین اپلای&amp;raquo; و منم اون&amp;zwnj;جا (مثلاً به عنوان موافق) شرکت کردم و نظراتمو گفتم. یه نفر ازم پرسید &amp;laquo;چرا نمی&amp;zwnj;خوای برگردی؟&amp;raquo; و من در جلسه گفتم چون از اوضاعم راضی و خوشحال هستم دلیلی نمی&amp;zwnj;بینم برگردم. بعد جلسه با خودم فکر کردم واقعاً مهم&amp;zwnj;ترین دلایلی که زندگی در واترلو رو به زندگی در تهران ترجیح می&amp;zwnj;دم چیه؟ و دیدم دو مسئلهٔ اصلی وجود دارد که یکی آرامش است و دیگری اوضاع اخلاقی جامعه. قصد دارم دو تا پست بنویسم و حرفامو دربارهٔ این دو مورد بگم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول باید یه مقدمه بگم که البته برای خیلیا بدیهیه. من معتقدم مسئولیت اصلی هر انسانی در قبال خودش هستش و وقتی داره برای زندگی&amp;zwnj;اش تصمیم می&amp;zwnj;گیره، مثلاً دربارهٔ این که کجا درس بخونه، باید اول تأثیراتی که گزینه&amp;zwnj;های مختلف روی &amp;laquo;خودش&amp;raquo; می&amp;zwnj;ذاره رو بررسی کنه، و مهم&amp;zwnj;ترین سؤالی که باید بهش فکر کنه اینه که اگه بره یا نره، سر &amp;laquo;خودش&amp;raquo; چه بلایی می&amp;zwnj;آد. البته این که سر پدر و مادر یا کشورش چه بلایی می&amp;zwnj;آد هم مهمه ولی اینا اولین سؤالاتی نیست که باید بهشون فکر کنه. بنابراین دو نکته&amp;zwnj;ای هم که من درباره&amp;zwnj;شون می&amp;zwnj;نویسم، مربوط به زندگی و وضعیت روحی-روانی خود من هستش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اولین موردی که گفتم &amp;laquo;آرامش&amp;raquo; هستش. من تو تهران واقعاً آرامش نداشتم. هر روز صبح که می&amp;zwnj;رفتم توی اون ترافیک، اون رانندگی وحشتناک مردم اعصابم رو به هم می&amp;zwnj;ریخت. شانس می&amp;zwnj;آوردم اگه روزی می&amp;zwnj;بود که دعوای لفظی یا لااقل بوقی (!) بین دو راننده رو شاهد نبودم. تو کارای اداری هم اوضاع بهتر از این نیست. آدمی که منتظر یه کار اداری&amp;zwnj;اش انجام بشه و بهش نیاز داره تا یه سلسله از کارها رو جلو ببره، مدام نگرانه که نکنه کارش انجام نشه یا بهش بگن فلان مدرکش ناقصه یا فلان قانون عوض شده. اینا دو مثال ساده&amp;zwnj;اش بود. دوستانی که سر کار می&amp;zwnj;رن از نگرانی&amp;zwnj;های مختلفی که وجود داره زیاد برام می&amp;zwnj;گن، از ترس از زیرآب زده شدن توسط همکار یا تعدیل نیرو گرفته تا ترس از بالا پایین رفتن قیمت ملک و دلار و غیره. فکر نمی&amp;zwnj;کنم محیط کار تو ایران رو اصلاً بشه محیط آرومی نامید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی مردم این&amp;zwnj;جا که من زندگی می&amp;zwnj;کنم (واترلو) و شهر نسبتاً کوچیکیه فوق&amp;zwnj;العاده آرامش دارن. آدم با کمی زندگی در این&amp;zwnj;جا زود اینو می&amp;zwnj;فهمه. گاهی یه هفته باید صبر کنم تا تو خیابون صدای بوق ماشینی رو بشنوم. مردم در صف&amp;zwnj;ها خیلی راحت وای&amp;zwnj;می&amp;zwnj;ستن و اگه کار نفر جلویی طول بکشه کسی از وسط صف داد نمی&amp;zwnj;زنه &amp;laquo;آقا لطفاً سریع&amp;zwnj;تر!&amp;raquo; اون روحیهٔ تهاجمی که در ایران هست و باعث سلب آرامش افراد می&amp;zwnj;شه این&amp;zwnj;جا خیلی&amp;zwnj;خیلی کم دیده می&amp;zwnj;شه. خلاصه که این&amp;zwnj;جا آرامشی رو که دنبالش بودم و برای یه زندگی خوب لازم می&amp;zwnj;دونم، به دست آوردم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/302</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/9433318/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-9433318</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 16:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرازی از وصیت‌نامهٔ دکتر علی شریعتی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://images.persianblog.ir/524727_a9Q5VkZ9.jpg" alt="" width="392" height="468" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خدا را سپاس می&amp;zwnj;گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم، که بهترین شغل را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می&amp;zwnj;دانستم و اگر این دست نداد، بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هجده سالگی کارم این هر دو ... و حماسه&amp;zwnj;ام این که، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان &amp;laquo;من&amp;raquo; و &amp;laquo;مردم&amp;raquo; در کار بود و جز دلم یا دماغم، کسی را و چیزی را نمی&amp;zwnj;شناخت و فخرم این که، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف&amp;zwnj;تر از خودم، متواضع&amp;zwnj;ترین.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/301</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/9339667/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-9339667</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2012 15:43:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ساده ولی بسیار عمیق</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://mlk-kpp01.stanford.edu/resources/uploads/mohandas_gandhi.jpg" alt="" width="250" height="300" /&gt;"من جوینده&amp;zwnj;ای فروتن هستم که در جستچوی &amp;laquo;حقیقت&amp;raquo; است؛ و در راه رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذار نمی&amp;zwnj;کند. هیچ ایثاری را در راه دیدن رودرروی خدا بسیار نمی&amp;zwnj;شمارم. تمامی فعالیتهای من، چه آن&amp;zwnj;ها که اجتماعی و سیاسی تلقی می&amp;zwnj;شوند و چه آن&amp;zwnj;ها که انسان دوستانه و اخلاقی انگاشته می&amp;zwnj;شوند، همگی در خدمت تحقق همین هدف هستند. و از آنجایی که می&amp;zwnj;دانم خدا اغلب در ضعیف&amp;zwnj;ترین و حقیر&amp;zwnj;ترین مخلوقاتش یافت می&amp;zwnj;شود و نه در مخلوقات قدرتمند و گردن فرازش، تلاش می&amp;zwnj;کنم خود را به موقعیت چنین افرادی برسانم؛ و برای چنین کاری، چاره&amp;zwnj;ای جز خدمت به آن&amp;zwnj;ها نمی&amp;zwnj;بینم. و چون به جز با ورود به وادی سیاست انجام چنین خدمتی از من ساخته نیست، پس به سیاست روی آورده&amp;zwnj;ام..."&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/299</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/8690574/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-8690574</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Jan 2012 22:36:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفت منزل</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://7manzel.com/wp-content/uploads/2011/11/montreal.jpg" alt="" width="453" height="130" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اخیراً وب&amp;zwnj;سایتی رو شناختم به نام&amp;nbsp;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;a href="http://7manzel.com/" target="_top"&gt;&lt;em&gt;هفت منزل&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; که به دانشجویان ایرانی که ساکن کانادا هستن برای پیدا کردن خونه کمک می&amp;zwnj;کنه. شبیه kijiji هستش و به صورت ad-based کار می&amp;zwnj;کنه؛ یعنی مثلاً اگه کسی می&amp;zwnj;خواد بره مسافرت و یه مدت خونه&amp;zwnj;اش خالیه می&amp;zwnj;آد یه ad می&amp;zwnj;ذاره اونجا و مشخصات خونه رو می&amp;zwnj;گه و آدمی که دنبال خونه می&amp;zwnj;گرده از طریق این وب&amp;zwnj;سایت ایشون رو پیدا می&amp;zwnj;کنه و باهاش تماس می&amp;zwnj;گیره.&lt;br /&gt;به نظر من این ایده بسیار خوبی هستش و می&amp;zwnj;تونه خیلی مفید باشه به خصوص برای کسانی که تازه دارن از ایران می&amp;zwnj;آن و باید هر چه زود&amp;zwnj;تر جایی برای اسکان پیدا کنن. امیدوارم که گردانندگان وب&amp;zwnj;سایت در نگهداری و افزایش کیفیت آن بکوشند و مشتریان وب&amp;zwnj;سایت هم با صداقت و درستی ازش استفاده کنن و اعتمادی که بین دانشجویان ایرانی وجود داره روزافزون بشه. &lt;br /&gt;http://7manzel.com&lt;br /&gt;در قسمت &amp;laquo;درباره ما&amp;raquo; این وب&amp;zwnj;سایت چنین آمده است:&lt;br /&gt;"یکی از مهم&amp;zwnj;ترین نیازهای مهاجران و دانشجویانی که کانادا را برای زندگی و تحصیل انتخاب می&amp;zwnj;کنند، یافتن مکانی مناسب برای اسکان (موقت) می&amp;zwnj;باشد. هزینهٔ اجاره، آشنا نبودن به قوانین، نداشتن اطلاعات درباره مناطق مناسب در شهر مورد نظر و مشکلات یافتن هم&amp;zwnj;خانه مناسب برای دانشجویان از جمله مهم&amp;zwnj;ترین دغدغه&amp;zwnj;های ایرانیان در اولین هفته&amp;zwnj;های ورود به کانادا می&amp;zwnj;باشد. &lt;br /&gt;با توجه به موارد گفته شده نیاز به وب&amp;zwnj;سایتی جامع به منظور برقراری ارتباط بین ایرانیان ساکن کانادا برای رفع نیازهای فوق احساس می&amp;zwnj;شد. وب سایت هفت منزل برای پر کردن این خلا راه اندازی شده است. هفت منزل تلاش می&amp;zwnj;کند پلی ارتباطی&amp;zwnj; بین ایرانیان ساکن کانادا به منظور یافتنِ مکانی مناسب برای اسکان &amp;zwnj;باشد. &lt;br /&gt;برخی&amp;zwnj; از امکانات هفت منزل به شرح زیر می&amp;zwnj;باشد: &lt;br /&gt;- ثبت رایگان آگهی برای اجاره کردن/دادن خانه&lt;br /&gt;- فراهم کردن فضایی مناسب برای پیدا کردن هم&amp;zwnj;خانه&lt;br /&gt;- تسهیل یافتن خانه یا اتاق برای اسکان موقت"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/298</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/8610610/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-8610610</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Dec 2011 15:40:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فال شب یلدا</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;دو&amp;nbsp; یار&amp;nbsp; زیرک &amp;nbsp; و &amp;nbsp; از&amp;nbsp; باده&amp;nbsp; کهن &amp;nbsp; دومنی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فراغتی &amp;nbsp; و&amp;nbsp; &amp;nbsp; کتابی &amp;nbsp; و&amp;nbsp; &amp;nbsp; گوشه &amp;nbsp; چمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;من&amp;nbsp; این&amp;nbsp; مقام&amp;nbsp; به&amp;nbsp; دنیا&amp;nbsp; و&amp;nbsp; آخرت&amp;nbsp; ندهم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اگر چه&amp;nbsp; در&amp;nbsp; پی ام&amp;nbsp; افتند&amp;nbsp; هر&amp;nbsp; دم&amp;nbsp; انجمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر آن&amp;nbsp; که&amp;nbsp; کنج قناعت&amp;nbsp; به&amp;nbsp; گنج دنیا&amp;nbsp; داد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فروخت&amp;nbsp; یوسف&amp;nbsp; مصری&amp;nbsp; به&amp;nbsp; کمترین&amp;nbsp; ثمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بیا&amp;nbsp;&amp;nbsp; که&amp;nbsp; رونق&amp;nbsp; این&amp;nbsp; کارخانه &amp;nbsp; کم&amp;nbsp; نشود&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ز&amp;nbsp; &amp;nbsp; تندباد&amp;nbsp; &amp;nbsp; حوادث &amp;nbsp;&amp;nbsp; نمی&amp;zwnj;توان&amp;nbsp; &amp;nbsp; دیدن&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در این چمن&amp;nbsp; که گلی بوده است یا سمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ببین&amp;nbsp;&amp;nbsp; در &amp;nbsp; آینه&amp;nbsp; جام &amp;nbsp; نقش بندی&amp;nbsp; غیب&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; که&amp;nbsp; کس&amp;nbsp; به&amp;nbsp; یاد&amp;nbsp; ندارد چنین&amp;nbsp; عجب زمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت&amp;nbsp;&amp;nbsp; عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;به صبر کوش تو ای دل&amp;nbsp; که حق رها نکند&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چنین&amp;nbsp; عزیز&amp;nbsp; نگینی&amp;nbsp;&amp;nbsp; به&amp;nbsp; دست&amp;nbsp; اهرمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مزاج&amp;nbsp; دهر&amp;nbsp; تبه&amp;nbsp; شد&amp;nbsp; در&amp;nbsp; این&amp;nbsp; بلا&amp;nbsp; حافظ&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کجاست&amp;nbsp; فکر &amp;nbsp; حکیمی&amp;nbsp; و &amp;nbsp; رای&amp;nbsp; برهمنی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span class="commentBody" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;کسی هست که معنای این کلمات رو بتونه راهنمایی کنه؟ "دومن" و "سمن" و "زمن" و "سموم" و "مزاج دهر."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/297</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/8592784/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-8592784</guid>
      <pubDate>Sat, 24 Dec 2011 18:27:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Heidelberg Restaurant and Tavern</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="vertical-align: middle; display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.math.uwaterloo.ca/~amehrabian/misc/heidelbergrestaurant.JPG" alt="" width="404" height="226" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- بریم یه کافه&amp;zwnj;ای پیدا کنیم این چای عباسو بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ع - کافه باز پیدا نمی&amp;zwnj;شه که این موقع روز یکشنبه تو این دهاتا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- آها اینجا یه کافه هست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- این که تابلوی OPEN اش خاموشه کسی&amp;zwnj;ام توش نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ع - اکهی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی جلوتر:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- این&amp;zwnj;جا یه رستورانه شاید چای قهوه هم داشته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ع - نداره اگه داشت می&amp;zwnj;نوشت Cafe-Restaurant.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حالا بریم بپرسیم شاید داشته باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دم در:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ع - نگا ... تو منوشم اصن hot drinks نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می&amp;zwnj;رویم داخل:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- for how many?&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- five!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- five?&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- yes, five!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- ok, go to that table on the corner (!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- ok, by the way, do you have coffee or tea?&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- of course we have coffee and tea, we are a real restaurant (!!!!)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;- thanks.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/296</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/8201831/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-8201831</guid>
      <pubDate>Mon, 24 Oct 2011 14:07:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>The Point</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا حالا شده بخوایین یه کاری رو شروع کنین ولی لازمه&amp;zwnj;ی انجام اون کار اینه که یه عده زیادی همراهی کنن و مثلاَ پول بذارن وسط؟ یا می&amp;zwnj;خوایین علیه رئیستون حرفی بزنین ولی نگرانین که بقیه شما رو همراهی نکنن؟ یه سایتی درست شده که راه&amp;zwnj;حلی داره برای چنین مواقعی ... مثلاَ برای مورد اول، این طوریه که یه نفر یه جنبش درست می&amp;zwnj;کنه و می&amp;zwnj;گه من حاضرم 100 دلار پول بذارم وسط به شرط این که کلاَ لااقل 1000 دلار جمع شه. بعد آدمای دیگه هم کم&amp;zwnj;کم اضافه می&amp;zwnj;شن و هر کدوم یه قولی می&amp;zwnj;دن، و در آخر اگه مجموع قول&amp;zwnj;های آدما به حد مورد نظر رسید، همه پول رو می&amp;zwnj;ذارن وسط و خیالشون راحته که پولشون هدر نمی&amp;zwnj;ره. این&amp;zwnj;جا نمونه&amp;zwnj;های دیگه هست:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;http://www.thepoint.com/doc/movies&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/295</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/7800305/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-7800305</guid>
      <pubDate>Sat, 27 Aug 2011 18:52:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>توقف کامل سیستم پستی دولتی کانادا</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQZq5mtHzy0q5Zeb7dUWM_Cu737b8h82DbfhyEMdLcNHMpTfKzX" alt="" width="240" height="180" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;از دیشب سیستم پستی دولتی کانادا کاملاً متوقف شد و هیچ نامه ای رو به مقصد نمی رسونن (&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;a href="http://www.cbc.ca/news/canada/story/2011/06/15/canada-post-strike.html" target="_top"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; رو ببینید). ظاهراً شرکت با اتحادیه به توافق نرسیدن و کارمندا اعتصاب کردن. منم یه نامه مهم "اجازه کار" هستش که باید به دستم برسه وگرنه نمی تونم کارم رو شروع کنم و مادامی که نرسیده باید از جیب بخورم. ننوشتم که غر بزنم، فقط خواستم یادآوری کنم هر جا که بری زندگی "ایده آل" نیستش.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/294</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/7103155/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-7103155</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Jun 2011 16:13:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راننده سومالیایی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://rsa2011.amu.edu.pl/photos/DSC_2708_sm.jpg" alt="" width="469" height="310" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;عکس بالا آتلانتاست. اونی که ردیف جلو ایستاده و تی&amp;zwnj;شرت سبز داره استادمه. دو تا بری سمت چپش، اونی که لباس قرمز داره Joel Spencer هستش. اونی هم که سمت چپ خانوم آبیه ایستاده Bela Bollobas هستش. اونی هم که اون ته مها ایستاده و طاسه Alan Frieze هستش. منم یه جام همون وسط مسطا.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سوار تاکسی شدم که برم فرودگاه. راننده سیاهپوست و اهل سومالی بود. تو آتلانتا سیاهپوست خیلی زیاد بود کلاً. اسمم رو که گفتم، گفت فامیلی من هم عباسه! گفت 20 ساله که تو کشورش جنگ داخلیه. گفتم برمی گردی؟ گفت آره، فقط منتظرم جنگ تموم شه. گفت حتی اگه 10 سال دیگه هم تموم شه، برمی گردم. گفت اینجا چون جنوب آمریکاست، تبعیض قائل می شن بین سفیدا و سیاها. مثلاً وقتی می خوان کسی رو استخدام کنن ترجیح می دن سفید باشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://hilbert.persianblog.ir/post/293</link>
      <author>عباس</author>
      <comments>http://hilbert.persianblog.ir/comments/3132/6990434/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3132.post-6990434</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Jun 2011 03:12:02 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
