این چهار روز

  1. پنج‌شنبه شب: در دانشگاه برنامه‌ای است به نام «شب ایران»، فیلسوفی به نام رامین جهانبگلو سخن‌رانی می‌کند درباره «مبارزه اجتماعی بدون خشونت». ظاهراً روی این جور مباحث کار زیاد کرده و کتاب‌هایی هم دارد درباره‌ی گاندی و غیره. حرف‌هایش جالبند و بسیار درست (گرچه جدید نیستند برایم) چند نفر سوالاتی می‌کنند و جواب‌هایی می‌دهد که قانع‌کننده‌اند، اگرچه به نظرم به درستی نمی‌تواند تفکیک کند که چه وقت خشونت لازم است (مثلاً برای دفاع از خود) و کجا نیست. برنامه‌ی بعد زدن پیانو است که زیباست و دوستش دارم، پذیرایی ضعیف و یکی دو تا شعر خوانده می‌شود و می‌رویم. با این که دو دقیقه زودتر از سکجول به ایستگاه می‌رسیم اتوبوس رفته‌است و نیم ساعت صبر می‌کنیم تا اتوبوس بعد برسد.
  2. جمعه صبح: با استادم برنامه دیدار هفتگی داریم. می‌گویم تعطیلات خوش گذشت؟ می‌گوید آن تعطیلاتی نبود که انتظارشو داشتم، مجبور شدم برگردم برزیل و برای همین بود که ملاقات هفته‌ی قبلمون کنسل شد. فکر می‌کنم اتفاق بدی افتاده ولی با خود می‌گویم شاید نخواهد حرفش را بزنم، می‌گویم ایشالا همه چیز درست می‌شود، می‌گوید واقعاً نخواهد شد، مادرزنم سرطان گرفته و الان ما فقط باید طوری برنامه بریزیم که از وقتی که برایش مانده لذت ببرد. بلد نیستم چه بگویم در این وقت، می‌گویم This is sad و بحث خاتمه می یابد. مریم فردایش کف دستم را دید و گفت خط های دستت عمیق نیست و این یعنی آدم کم احساسی هستی، حق دارد.
  3. جمعه صبح (2): استاد می گوید نمرات خیلی خوبی گرفته ای ترم اول، من و آلفرد و یوخن فکر می کنیم که خیلی خوب است که مستقیم وارد برنامه ی پی اچ دی بشوی و به احتمال 99 درصد دانشکده قبول می کند. می گویم برنامه ام معلوم نیست، احتمالاً نخواهم اینجا بمانم برای پی اچ دی، می گوید چرا؟ می گویم می خواهم بروم جایی که هوای بهتری دارد و دوستان بیشتری دارم (گرچه می دانم که موضوع چیز دیگری است) و می گوید اوکی ! می گویم به برنامه ریزی صحیح (که استاد رویش کار می کند) علاقمند نشده ام و می خواهم شاخه ام را عوض کنم. می گوید عیبی ندارد، ما کار تحقیقی جدی را شروع نکرده ایم و من از دستت ناراحت نمی شوم، اگر به گراف بیشتر علاقه داری برو با یک استاد دیگر. استاد خاصی مدنظرت هست؟ می گویم نیک ورمالد و برتراند. می گه باشه، باهاشون صحبت خواهم کرد. ولی تا عوض نکرده ای هفتگی سر بزن و اگه مشکلی بود حرف می زنیم. استاد مهربان و فهمیده ای است!
  4. جمعه شب: با بچه های ورودی امسال دانشکده می رویم سینما. بار اولی است که در جمعی هستم که هیچ کدام زبانم را بلد نیستند ولی ترسناک نیست. خیلی از حرفایی که با هم می زنند رو نمی فهمم. فیلمش حسابی تخیلی است (لینک فیلم) و داستان فیلم را نمی فهمم، هشتاد درصد دیالوگ هاشم نمی فهمم. ولی صحنه های هیجان انگیز و ژانگولری دارد. بعد از فیلم می رویم بار و تا نیمه شب هستیم. هیچ کدوم کانادایی نیستن، ولی دو تا آمریکایی هستن. یه گوشه ساکت می شینم و تا کسی ازم چیزی نپرسد حرفی نمی زنم، مثل 5 سال قبل و قبل ترش. کلاً چیزی رو هم از دست نمی دهم به نظرم، چون حرف هایی که می زنند هم خیلی جالب نیست برام. نسبت به اکیپ های ایرانی به نظرم اصلاً کول نیستند. آندره می گوید که یکی از ویژگی های خوبش اینست که در هر شرایطی می تواند بخوابد، حتی در ارتفاعات زیاد که اکسیژن کم است، و وقتی می روند کوه همه صبر می کنند آقا خوابش را بکند بعد حرکت کنند (بقیه خوابشان نمی برد). کریستیل می گوید یک دانشجوی نیک همین سه شنبه دفاع کرده و الان بهترین وقت است که یک دانشجوی جدید بگیرد. به هر حال راضیم کلاً، باید سوشالایز کردن را از جایی شروع کرد. این را می گیریم گام اول. پیاده برمی گردم خانه. می گویم یکی از خوبی های واترلو اینست که از هر جایی به هر جایی پیاده می شود رفت، بنسون می گوید از هر جایی به هر جایی در هر قاره ای پیاده می شود رفت، بستگی دارد چقدر وقت داشته باشی! امنیت هم که عالی است و نگرانی ای نیست از این بابت.
  5. روز شنبه: یکی از رفقای جدید که تورنتو است تولدش است و دعوت کرده. یک زوج از رفقا ماشین دارند و می برندمان. نهار عالی است، صاحب خانه شان پیرزن پرتغالی مهربانی است و برایمان لازانیای خوشمزه ای پخته، خودش هم خورشت مرغ پخته. بعد بازی می کنیم، پانتومیم، متارنه و یه بازی که اسمشو بلد نیستم، بعد می رویم در شهر قدم می زنیم. بعد مدت ها کمی ترافیک و شلوغی می بینم. سارا خوشحال است که سیاوش هفته بعد می آید. سرد است، می رویم کافه، برمی گردیم. برمی گردیم واترلو. حسابی خوش می گذرد و اصلاً با دیشب قابل مقایسه نیست.
  6. شنبه شب: مادرم چند بار زنگ زده و دستم بند بوده جواب نداده ام، من زنگ می زنم. می پرسد کجا بودی، تعریف می کنم برایش. می گوید خوب است ولی کمی هم استراحت بکن! می گویم باشه.
  7. یک شنبه: خانه می مانم، تمام روز. بچه های پیاده می روند تا دانشگاه و یک مسابقه بسکتبال تماشا می کنند، من به توصیه مادر گوش می کنم و می مانم در منزل، کمی تروتمیز می کنم، به نیک ای میل می زنم، ای میل هامو می خونم و جواب می دم و خلاصه maintenance انجام می دم.
  8. بند آخر، نتیجه گیری است: حسابی عادت کرده ام به این جا. قرار بود خیلی عادت ها داشته باشم (که مثلاً دلتنگ نشوم) که ندارم: قرار بود با کانادایی ها دوست بشم، ویتامین های گروه بی بخورم، و ورزش بکنم، که نمی کنم هیچ کدوم رو! سابسکریپشن سکایپ رو گرفتم که مرتب به رفقا زنگ بزنم، هر کسی خوابش رو می بینم فرداش بهش زنگ بزنم، هفته ای یک بار به تو زنگ بزنم، آخر هفته ها به یکی تو ایران زنگ بزنم، که نمی زنم، و حالم هم خوب است. صد البته یک دلیلش وفور ایرانی است در این جا (که حتی گاهی حس می کنم وقتم زیادی با آنان می گذرد) و اگر مثلاً در شهری در آمریکا بودم این طوری نبود.
/ 0 نظر / 3 بازدید