عید پاک

دیشب تولد یکی از بچه‌های دانشکده بود (البته ایستر هم بود!) و دعوت کرده بود خونه‌شون. من دودل بودم برم یا نه، از یه طرف خسته بودم و از طرفی دوست داشتم بیشتر باهاشون بر بخورم. بالاخره رفتم، و خوشحال شدم که رفتم. رفتنی بارون نم‌نم خوبی می‌اومد و من هم پیاده رفتم (یه خوبی کوچیک بودن دهاتمون اینه که می‌شه پیاده از همه جا به همه جاش رفت!) و در راه غروب خورشید رو دیدم و یک رنگین کمان خیلی قشنگ هم دیدم (سال‌ها بود ندیده بودم) و تازه یه دریاچه هم بود نزدیک خونه‌شون.

خود مهمونی هم خوش گذشت. البته غذاها خیلی چیز ویژه‌ای نبودند، و من خوشبختانه تو خونه ته‌بندی کرده بودم! ولی یه بازی استراتژی کردیم که خیلی حال داد و حسابی سرش خندیدیم. با هر کسی هم از یه دری یه سخنی گفتم. یه پسر مکزیکیه هست که از کوچیک بودن دهات ناراضیه و می‌گه من تعجب می‌کنم این استادا چطور این‌جا رو برای چند سال تحمل می‌کنن! گفت برای دکترا می‌رم برلین. گفتم چرا؟ گفت ایتز ا نایس سیتی ! آخرشم همین پسره گفت نمی شه که همه ظرفا رو صابخونه بشوره، ظرفا رو تقسیم کرد داد مهمونا بشورن!

خلاصه که خوش گذشت، می تونم بگم اولین باری بود که خوش گذشت دور هم بودنم با این خارجی جماعت. در عکس فوق هم جماعت مهمانان رو می بینید که اکثراً سال اول سی اند او هستند.

/ 0 نظر / 9 بازدید