از اون حکایاتی که گاهی تو ای‌میل‌ها می‌آد و رو صحت و سقمش نمی‌شه خیلی حرف زد. به هر حال مستقل از این که واقعی بوده یا نه، برام جالب بود:

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی‌اش در باتلاق افتاده ودر حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می‌توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزششرا دارد یا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی.

حرف‌های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه‌آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه‌هایشکشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آن‌ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد وبا مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده!خود تو هم زخم‌های عمیق و مرگباری برداشتی.

- قربان ارزشش را داشت!

- منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟

- بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدمهنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: "جیم .... من می‌دونستم که تو به کمک من می‌آیی"

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می‌خواهی انجام بدی بستگی به اینداره که چه طوربه مساله نگاه کنی. جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می‌گوید انجام بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعدها در زندگی دچار پشیمانی شوی.
/ 0 نظر / 4 بازدید