چرا رفتم و چرا برنمی‌گردم؟ - ۳

یکی از دوستان گرامی در بخش نظرات مطلب قبلی، انتقادات خوبی وارد کرده بود به حرفام. تو این پست قصد دارم پاسخ برخی نکات ایشون رو بدم.

  1. عباس جان، سلام. در مورد نوشته‌ات چند نکته به ذهنم می‌رسد. همان‌طور که یک نفر دیگر هم اشاره کرده مقایسهٔ تهران و واترلو که اولی حدود 10 میلیون و دومی حدود 100 هزار نفر جمعیت دارد منطقی نیست؛ اگر به یکی از شهرهای کوچک‌تر ایران مثل زنجان یا کاشان بروی زندگی آرام‌تری خواهی داشت. فکر می‌کنم در مورد میزان بوق زدن و فحش دادن در تهران هم کمی اغراق کرده‌ای. البته تحمل این مشکلات به خود انسان نیز بستگی دارد و اگر با هر بوقی انسان دل‌ش هوای واترلو را بکند قطعاً بیش‌تر عذاب می‌کشد!
  2. من فکر نمی‌کنم اغراق کرده باشم. کافیه که به کامنت‌هایی که ذیل این مطلبم نوشته شده نگاه کنید تا ببینید کسی که منافعش با منافع من کوچک‌ترین اصطکاکی ندارد چقدر راحت به من توهین می‌کند به دلیل این که نظرم با اون یکی نیست ... چه رسد به روزی که منافعمان هم با یک‌دیگر متضاد بشوند. (توضیح: خواننده‌ای ذیل آن پست یک نظر خصوصی برای من ارسال کرده بود با این محتوا «راستی یه وخت هوس نکنی بیای ایران، می‌دونی که ایران به چندشایی مثه تو احتیاج نداره.»)
  3. در مورد مقایسهٔ اخلاقی هم شاید مقایسه‌ات از جهاتی ناقص باشد. اخیراً مهمان یکی از دوستانم بودم که در خارج علاوه بر فضای دانش‌گاهی با فضای کاری هم تماس داشته. می‌گفت بچه‌هایی که فکر می‌کنند روابط در خارج خیلی اخلاقی‌تر از داخل است محیط کاری آن‌جا را لمس نکرده‌اند. 
  4. ممنونم که تجربهٔ دوستتون رو نقل کردید. برام جالبه بدونم دوستتون در کدام کشور بوده. من تابحال چنین تجربه‌ای (که نقل کردم) رو داشته‌ام و شاید روزی که وارد محیط کار شدم نظرم عوض بشود. به‌هرحال بعید می‌دانم در محیط کار صدوهشتاد درجه برعکس باشد. به هر ترتیب من احتمالاً محیط کارم هم در دانشگاه خواهد بود و همین الان دارم محیط رو لمس می‌کنم.
  5. یکی از دوستانم که در آمریکا درس می‌خواند تعریف می‌کرد که در دوران دانش‌جویی یک هفته به شدت مریض شده بود و هم‌اتاقی‌اش هیچ توجهی به این‌که او در بدترین وضعیت توان بلند شدن از روی تخت‌ش را ندارد نمی‌کرد. من فکر می‌کنم گرمی عواطف انسانی را نیز نباید نادیده گرفت.
  6. بله این هم نکتهٔ مهمی هست که خوب شد ذکر کردید. این از بدی‌های برخی آدم‌های غربی است (البته آدم به آدم و این که طرف کجا بزرگ شده باشد خیلی فرق دارد، و برخی آدم‌های غربی خیلی هم به هم کمک می‌کنند). ولی باید دقت کنیم از آن طرف بام نیفتیم. خیلی «به فکر دیگران» بودن‌ها در ایران راحت منتج به فضولی و دخالت‌های بی‌جا در زندگی آشنایان می‌شود.
  7. به عقیدهٔ من آرامش بیش از آن‌که تابعی از شرایط بیرونی باشد تابعی از نگاه ماست. اگر انسان وظیفهٔ خود را کمک به کشورش بداند و تلاش در این راستا (صرف نظر از موفقیت ظاهری) برایش ارزش باشد، تحمل سختی‌ها برایش بسیار ساده‌تر است. 
  8. احتمال می‌دهم حرف شما درست باشد و من چون قسمت «فرض» رو برآورده نکردم نمی‌تونم نظر بدم که «حکم» درست است یا خیر. چون من «وظیفهٔ اصلی» خودم رو کمک به کشور ایران نمی‌دونم. برای توضیح بیشتر پاسخ پرسش پایینی را بخوانید.
  9. ولی حرف اصلی‌ام در مورد همان مقدمه است که بدیهی گرفته‌ای: «مسئولیت اصلی هر انسان در قبال خودش است.» آیا منظور این است که انسان باید در زندگی، در درجهٔ اول به فکر لذت‌های خودش باشد؟ برداشت من این است که هر چند واژهٔ «مسئولیت» ظاهری مقدس و اخلاقی به این عبارت می‌دهد ولی معنایش تقریباً همان ایندیویجوالیسم غربی (فردگرایی) است. البته قسمت‌هایی که از اخلاق گفته‌ای ظاهراً کمی از این برداشت فاصله می‌گیرد ولی با نگاهی صرفاً ابزاری به اخلاق، آن هم در راستای لذت شخصی قرار می‌گیرد. سؤال: اگر تو نسبت به کسانی که وظیفه خود را به‌خوبی انجام نمی‌دهند حس بدی داری، نظرت در مورد کسانی که اصلاً برای خود وظیفه‌ای در قبال مردم جامعهٔ خود قائل نیستند و یا این‌که وظیفهٔ خود را فراموش می‌کنند و به جایی می‌روند که به آن‌ها بیش‌تر خوش بگذرد چیست؟
  10. من فکر می‌کنم باید بیشتر دربارهٔ حرفم توضیح بدم چون اشتباه برداشت شده است. من آمده‌ام به این دنیا و چند سالی هستم و از دنیا می‌روم. وقتی رفتم فقط یک روح از من باقی می‌ماند منتها این روحی که متولد شده باید با روحی که از دنیا می‌رود فرق داشته باشد. باید بزرگ شده باشد، رشد کرده باشد. رشد روح همان نزدیک شدنش به خداوند است. بنابراین وظیفهٔ اصلی من در این دنیا پرورش دادن روحم است و این که روح از چه طریق به خداوند نزدیک می‌شود در حقیقت همان چیزی است که دین قرار است به ما بگوید. در این باره چند نکته می‌توان اضافه کرد. نخست این که هر لذت بردنی باعث رشد روح نمی‌شود کما این که در دین حضرت محمد(ص) برخی لذت‌ها نهی شده‌اند. دوم این که آدمی باید «بستر مناسبی» برای پرورش روح فراهم کند و این خود بحث گسترده‌ای هستش و یکی از موارد مهمی که به این کمک می‌کند مسئلهٔ «تقوا» هستش و هم‌چنین به نظر من محیطی که آدم در آن زندگی می‌کند خیلی مهم است (که در حقیقت موضوع اصلی دو پست قبلی همین مسئله بود). سوم این که، از چیزهایی که روح را بزرگ می‌کند «اعمال صالح» هستش که دوباره در دین بسیار به آن پرداخته شده که این‌ها چه‌ها هستند. مثلاً نیکی کردن به پدر و مادر خیلی مهم است و نماز خواندن و توجه داشتن همیشگی به خداوند و یک مورد بسیار مهم این است که آدمی از آن چه دارد به دیگران ببخشد (انفاق). این که خیر رساندن به دیگران باید چگونه باشد، در این باره خیلی نظریهٔ دقیقی در ذهن ندارم. فکر می‌کنم ابتدا آدم باید سعی کند به نزدیکان خود خیر برساند و سپس دوستان و آشنایان و سایر کسانی که نیازمند هستند و همین‌طور که این دایره بزرگ‌تر می‌شود و شامل آدم‌های بیشتری می‌شود میزان وظیفهٔ انسان به خیررسانی به آن‌ها کم‌تر می‌شود. در این مورد که آدم در قبال کشوری که در آن به دنیا آمده و در آن بزرگ شده تا چه حد وظیفه دارد فکر می‌کنم چندان با شما هم‌فکر نیستم؛ یعنی شما احتمالاً معتقدید آدم وظیفهٔ بسیار مهمی در قبال این کشور دارد ولی من این را در قبال وظیفه‌ای که آدم در قبال روح خودش دارد و باید آن را از پلیدی‌ها حفظ کند خیلی کوچک‌تر می‌دانم. خوشحال می‌شوم نظر شما (و بقیهٔ خوانندگان وبلاگ) را در این رابطه بدانم یعنی این که معتقدید آدمی چقدر در قبال کشوری که در آن به دنیا آمده مسئول است و این که آیا این مسئولیت ذاتی است یا به خاطر وابستگی عاطفی شخص به این مرزوبوم و مردمش است یا سؤال دیگر این که وظیفه فقط در قبال خانواده‌اش است یا در قبال کشورش یا در قبال همهٔ مسلمانان یا در قبال همهٔ انسان‌ها یا در قبال همهٔ موجودات عالم وظیفه وجود دارد؟ و این که چه شواهدی از دین می‌شه در این رابطه آورد؟ البته من معتقدم که من بدهی‌ای به کشور ایران دارم از این جهت که مدت طولانی در این کشور تغذیهٔ جسمی و روحی شدم و هم‌چنین تحصیل رایگان کردم و معتقدم که روزی کاری خواهم کرد و این وام را ادا خواهم کرد (اگرچه الآن نمی‌دونم چه کاری ولی مطمئنم لازم نیست برای ادای دین همهٔ عمر در ایران زندگی کنم ... شاید مثلاً چند سال تدریس کنم) و این وام فرق دارد با مسئولیت ذاتی که مثلاً من در قبال پدر و مادر خود دارم (و این مستقل از کارهای خوبی است که آن‌ها برایم انجام داده‌اند، و هرگز نمی‌توانم بگویم این مسئولیت را کامل انجام دادم و دیگر تمام شد.)
  11. گفته‌ای فکر می‌کنی خودت و فرزندانت نسبت به مشکلات اخلاقی ایران آسیب‌پذیرتر هستید تا نسبت به مشکلات اخلاقی غرب. آیا در این بیست سالی که ایران بوده‌ای اهل فحش و دروغ و ... شده‌ای؟ ایا پدرت در تربیت تو ناموفق بوده؟! 
  12. من اهل فحش نشده‌ام ولی اهل دروغ شده‌ام. از وقتی اومدم این‌جا خیلی کم‌تر دروغ می‌گم و به علاوه تغییر عمده‌ای که (از وقتی آمدم این‌جا) در خودم احساس می‌کنم این است که خیلی بیشتر به آدم‌ها احترام می‌گذارم و بهشون اعتماد دارم. فکر نمی‌کنم این چیز کم‌اهمیتی باشه. پدر من در تربیت من موفق بوده ولی از طرفی آدم‌هایی را از نزدیک می‌شناسم که در خانواده‌های خیلی مشابه ما بزرگ شده‌اند و صدوهشتاد درجه با من فرق دارند یعنی بسیار مادی‌گرا هستند. من فکر می‌کنم یک دلیلش این بوده که در جامعهٔ ایرانی اسلام به طریق درستی به مردم معرفی نمی‌شود و متأسفانه کارهای ناپسندی (گاهاً در سطوح کلان) انجام می‌شود که به اسم اسلام تمام می‌شود و باعث می‌شود مردم و به خصوص جوان‌ها از اسلام زده بشوند. الآن خیلی از هم‌سن‌وسال‌های من این‌طوری هستند. بنابراین این که من این‌طوری از آب درآمده‌ام لزوماً به معنای این نیست که ایران محیط مناسبی برای پرورش بچه‌های من است. به علاوه به نظر من محیط ایران نسبت به ۱۵ سال پیش خیلی فرق کرده و خیلی بدتر شده است. بنابراین با روندی که در حال پیشروی است، ۱۰ سال دیگه که من بچه‌هامو دارم بزرگ می‌کنم ممکنه خیلی از اینی که هست بدتر شده باشد.
  13. واقعاً فکر می‌کنی اگر دور از حمایت معنوی جامعه مذهبی در ایران باشی فرزندانت در محیط غربی معنوی تربیت خواهند شد؟ 
  14. من سعی خودمو می‌کنم که اونا رو در یه محیط سالم‌تر قرار بدم ولی نمی‌تونم تضمین کنم که آدم‌های معنوی‌ای بشوند (همان‌طور که اگر در ایران بزرگ‌شون کنم با چیزی که تحت عنوان مذهب به خورد بچه‌های مردم داده می‌شه نمی‌تونم اینو تضمین کنم) کما این که مثال‌هایی دیدم از بچه‌هایی که این‌جا بزرگ شده‌اند و روحیات معنوی دارند. چند وقته به کشورهایی که فرهنگی نزدیک به فرهنگ کشور ایران رو دارند ولی اوضاع به بدی ایران نیست هم فکر می‌کنم مثل برخی کشورهای شمال آفریقا و شاید واقعاً برم اون‌جا زندگی کنم.
  15. من فکر می‌کنم اگر انسان باورهای دینی‌اش را محکم کند می‌تواند خود را تا حد خوبی در مقابل بی‌اخلاقی‌ها و بی‌ادبی‌ها حفظ کند ولی اثرات فرهنگی فکری غرب از همین فاصلهٔ دور نیز جدی است؛ از مادی‌گرایی یا حداکثر نگاه سکولار و شخصی به دین و مسائل معنوی تا فرهنگ در پوشش و فرهنگ خانواده و غیره.
  16. از خدا می‌خوام به همه‌مون کمک کنه تا از ناپاکی‌ها و نگاه‌های غلط خودمون و بچه‌هامون رو حفظ کنیم.
  17. در مورد آرامش هم یکی از هم‌کارانم می‌گفت بچه‌هایی که خارج هستند برای این‌که بدانند در خارج چه‌قدر آرامش خواهند داشت باید وضعیت ایرانی‌هایی که به سال‌های پیری خود نزدیک می‌شوند را هم مطالعه کنند. به نظر تو اگر یک انسان در زمانی که برجستگی و توانایی دارد جامعه، فامیل، پدر و مادر و... را از وجود خودش محروم کرد آیا آن روزی که توانش رو به افول رفته می‌تواند از آن‌ها انتظار حمایت معنوی و عاطفی داشته باشد؟
  18. این هم نکتهٔ بسیار مهمی است که شما به آن اشاره می‌کنید. و من در این باره با شما هم‌عقیده هستم که آدمی وقتی مهاجرت می‌کند از بسیاری حمایت‌های معنوی و عاطفی محروم می‌شود و این از تبعات منفی (و شاید غیر قابل پیش‌گیری) مهاجرت است. امیدوارم که تا آن موقع شبکه‌ای از خانواده و دوستان تشکیل داده باشم که بتوانیم به همدیگر کمک کنیم.
/ 0 نظر / 43 بازدید