حال این شب‌های من

وقتی ترم تموم شده و تمرین برای حل و برگه برای تصحیح نداری و مثلاً خوشحالی که از «کارهای خسته‌کننده‌ی روزمره» خلاص شدی (و در واقع همه‌ی زندگی‌ات شده همین کارهای روزمره)

وقتی یه لیست درست کردی از «کارها و مطالعات مفید!» و از صبح نشستی تو خونه مثل بچه‌ی خوب یکی‌یکی انجامشون دادی

وقتی دقیقه‌ای صد بار ای‌میل و فیس‌بوک چک می‌کنی انگار منتظر یه خبری، ایده‌ای چیزی هستی

وقتی یکی یه مسئله‌ی ریاضی جالب برای فکر کردن برات می‌فرسته و تو بعد از مدتی فکر کردن بهش، به خودت می‌گی واقعاً وقت گذاشتن سر این به اندازه‌ی حل جدول کلمات متقاطع کار بی‌معنی‌ایه

وقتی حتی سورپرایز کردن یه دوست قدیمی هم خوشحالت نمی‌کنه

وقتی فکر می‌کنی شب با دوستات برین بیرون ولی می‌دونی عاقبت قراره بشینین چرت‌وپرت بگین یا یه بازی الکی کنین و دیگه خسته شدی از این کار

وقتی فکر می‌کنی همه‌ی سرگرمی‌هات بی‌معنی و فقط وسیله‌ی اتلاف وقت هستن

وقتی از تصور تقسیم کردن زندگی -به سبک آمریکایی- به دو بخش «کار و تفریح» حالت بد می‌شه

وقتی فکر می‌کنی عشق می‌تونه مشکلات رو حل کنه ولی می‌دونی که کافی نیست

وقتی به خودت می‌گی من دارم تو این دنیا چی کار می‌کنم؟ چی کار باید کنم؟ انگار یکی درونت هست که می‌گه تو باید یه حرکتی رو شروع کنی، یه کاری انجام بدی تو زندگی‌ات، یه کار معنادار! (ولی متأسفانه نمی‌گه چی!)

و فردا با طلوع خورشید دوباره شروع می‌کنی به انجام همین کارهای بی‌معنی ...

--------------------------------

پ.ن. کسی ایده‌ای داره چه کنم وقتی این طوری می‌شم؟

/ 0 نظر / 5 بازدید